محال باشد كه حق عزيز به كسب عقل بيابد ! مر يكى را ميراث اندر كنار نهم طلب ناكرده و يكى همه عمر طلب كند نان سير ندهم . به دنيا همى معاملت چنين كنم با ذلت و خست و قلت وى من با سلطنت و قهر و غلبه اولاتر كه با بنده چنين كنم . يكى همه عمر مرا جويد و راه ندهم ؛ و يكى هنوز مرا ناجسته وى را به خود راه دهم . عزيز ممتنع باشد به ممتنع آنگاه راه يابند كه امتناع از ميانه بردارد .
دليل اين طريقه كه رانديم خبر پيغامبر است صلى الله عليه و سلم كه گفت : ان الله تعالى اوحى الى الدنيا اخدمى من خدمنى و استخدمى من خدمك . همىبنمايد كه آنكه ورا دنيا دهم آنگاه دهم كه مرا باشد ، چون وى مرا بود من ورا باشم ؛ چون من مكون كونم ورا باشم ، كون را چه خطر باشد . و آنكه مرا نباشد دنياى خسيس از وى بازدارم .
كسى كه دنيا را به وى ارزانى ندارم محال باشد كه خود را به وى ارزانى دارم . چون دنيا را به تو دادم و خدمت تو فرمودم نتوانستى كه با وى نباشى ، و چون دنيا را از تو منع كردم و استخدام تو فرمودم نتوانستى كه ورا اندر يا بى . دنيا بىبذل ما نيافتى و با منع ما به وى نرسيدى ؛ محال افتد كه ما را بىما بيابى يا با منع ما خود را از تو به ما راه يا بى .
ثم قال « [ و قال ] ابن عطاء العقل آلة العبودية لا الاشراف على الربوبية » . گفت : عقل آلت بندگى كردن است نه آلت بر رسيدن به خداى تعالى . يعنى خداى عز و جلّ كه اندر بندگان عقل آفريد نه از بهر آن آفريد تا خداى را به عقل بيرون آرند و خداى را به عقل بشناسند ، و لكن از بهر آن آفريد تا بندگى بدانند كه چگونه بايد گزاردن كه اگر عقل نبودى از گزاردن بندگى عاجز آمدندى . دليل اين سخن آن است كه اصل رسيدن به خداى عز و جلّ ايمان است ، و بنده بىعقل حكم ايمان يابد چون اطفال و مجانين . باز حكم شريعت به بنده قايم نگردد بىعقل . و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه هرچند كودكى به ايمان مخاطب نيست همچنانكه به شرايع مخاطب نيست ؛ چون همى ايمان آرد با قصور عقل وى ايمان از وى همى درست آيد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 722
مساهمون: محمد روشن
ص٧٢٢