تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 719

مساهمون:

ص٧١٩
از ازل است تا ابد و حق تعالى اندر اين دو ميان نيست . ] و محدث را بيرون از مكان و زمان راه نيست ؛ آنجا كه محدث راه يابد حق نيست ، و آنجا كه حق است محدث را راه نيست . نماند از معرفت به دست خلق مگر حيرت . و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه محدث متناهى است كه ابتدا و انتها و حق عز و جلّ قديم است . ليس له ابتداء و لا انتهاء . پس طلب محدث مر قديم را از دو بيرون نيست : يا به ابتداى خويش بازگردد و مر ورا از ابتداى خويش طلب كند ابتداى وى به نهايت رسد ؛ چون به نهايت رسد ساقط گردد . لان الشىء اذا انتهى غايته سقط . كسى كه با وقت ابتدا كند چون به ابتدا رسيد معدوم گشت . از معدوم طلب محال است ؛ يا سوى انتهاى خويش طالب باشد . آخر وى به نهايت رسد فانى گردد ، و فانى را طلب محال است ؛ و جملهء اين سخن [ آن است كه ] محدث متناهى است و قديم بىنهايت متناهى بىنهايت را اندر نيابد نه اول و نه آخر ؛ تا آنجا كه جويد جستن وى به نهايت رسد و مطلوب پيش از آن نهايت بود ، وى به نهايت فروايستد از طلب و مطلوب از آن سوى نهايت طلب و طالب هر دو فرومانند و نيست گردند ، و مطلوب بر جاى . ثم قال « [ و قال ] رجل للنورى ما الدليل على الله قال الله قال فما بال العقل قال العقل عاجز و العاجز لا يدل الا على عاجز مثله » . مردى مر نورى را پرسيد كه دليل بر خداى تعالى چيست ؟ گفت : خداى . سايل گفت پس عقل چيست ؟ گفت : عقل عاجز است و عاجز راه ننمايد مگر به عاجزى همچون خويشتن . اين نفس كه نورى جواب داد عين توحيد است ؛ از بهر آنكه ميان خلق اتفاق است كه تا جاهل را صفت جهل است مر ورا به علم عالم راه نيست . تا مر چيزى را صفت عجز است ورا بر قدرت قادر راه نيست ، هركسى كه بر علم عالم راه يابد علم وى از علم آن عالم زيادت بايد ؛ از بهر آنكه علم آن عالم ورا حاصل آمد ، ورا علم خويش هست ، پس وى عالم‌تر آمد . و هركه بر قدرت قادر راه يابد ، وى از آن قادر قادرتر باشد ؛ [ 195 ب ] از بهر آنكه قدرت آن قادر مغلوب وى گشت و وى به قدرت خويش