غالب گشت .
پس چون صفت حق تعالى آن است كه غالب است و مغلوب نيست و قادر است و مقدور نيست ؛ محال باشد كه مقدور بر قادر قادر گردد يا مغلوب بر غالب غالب گردد ، بل وى غالب است و ديگران مغلوب وى ، و وى قادر است و ديگران مقدور وى ، و وى قاهر است و ديگران مقهور وى . چندانى كه وى نهد قدرت اندر مقدورات به همان مقدار مقدور قادر گردد ؛ و چندانى كه وى غلبه نهد اندر مغلوبان به همان مقدار مغلوب غالب گردد ؛ و چندانى كه وى اندر مقهوران قهر نهد به همان مقدار مقهور قاهر گردد ؛ و اين مقدور كه قادر گردد بر مقدورى قادر گردد نه بر قادر خويش ؛ و اين مغلوب كه غالب گردد بر مغلوبى غالب گردد نه بر غالب خويش ؛ و اين مقهور كه قاهر گردد بر مقهورى قاهر گردد نه بر قاهر خويش . پس اندر حال قاهرى هم مقهور حق است ؛ و اندر حال غالبى هم مغلوب حق است ؛ و اندر حال قادرى هم مقدور حق است . پس چون بر مقهوران و مغلوبان و مقدوران همى راه نيابد به خود تا حق عز و جلّ راه ندهد .
و محال باشد كه بر حق غالب قاهر قادر راه يابد تا هم حق ورا راه ندهد .
و نيز ببايد دانستن كه عقل و دليل سببيناند وجود معرفت را ، همچنانكه ذكر و انثى سببيناند وجود ولد را . اگر ذكر و انثى به يك جاى گرد آيند و كمال قدرت خويش را كار بندند ، تا حق عز و جلّ ولد نيافريند ولد نيايد . همچنين نيز دليل و عقل هرچند گرد آيند و جهد خويش را كار بندند تا حق ننمايد نبينند . مر ذكر را قدرت كار كردن است و مر انثى را تمكين ولد نهادن كار كسى ديگر است ؛ همچنين مر عقل را استدلال كردن است و مر دليل را تمكين معرفت نهادن كار كسى ديگر است . اندر فرجى كه تصرف و طى توان كردن و مقدور مخلوقان است ، مر همين مخلوقان را قدرت نيست كه اندر آنجا ولد نهد .
محال باشد كه قلبى كه اندر قبضهء حق است و مقدور مخلوقان نيست [ غير حق اندر آنجا چيزى نهد ] . و اين اشارت از آن خبر
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 720
مساهمون: محمد روشن
ص٧٢٠