صادِقِينَ ، قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا .
قصور علم خويش اندر كمال [ 193 ب ] علم حق بديدند جز به جهل مقر آمدن روى نديدند .
و نيز خلاف نيست اندر ميان هركه ورا عقل است كه قرب علت زيادت علم است ؛ و بعد علت نقصان علم . هركه از چيزى بعيدتر بدان چيز جاهلتر . هركه به چيزى قريبتر بدان چيز عالمتر . و قرب حق تعالى ملازقت نيست و بعد وى مسافت نيست ؛ و لكن بعد از وى اشتغال است به غير وى . و قرب به وى فراغت است از غير وى به وى بدان مقدار كه بنده به غير وى مشغول گردد از وى بعد ياود ؛ و بر اين مقدار كه از غير وى فارغ گردد به وى قرب يابد . همچنانكه بدان مقدار كه غير وى را شاهد گردد از وى محجوب ماند ؛ و بدان مقدار كه نظر از غير وى بردارد به وى مشاهدت يابد . چون علت زيادت علم و نقصان علم اين آمد كه ياد كرديم حق تعالى با مصطفى عليه السلام چيزى كرد كه خلق را اندر آن سرگردان كرد از كل كون بيرون بردش تا نه غير وى بيند نه به غير وى مشغول ماند تا آن علت كه از علم بازدارد از ميانه برخيزد . آنگاه امر سخن گفتن آمد گفت :
لا احصى ثناء عليك . يا عجبى آن علتى كه از علم منع كند و آن شغل به غير ما است تا نظر به غير ما از ميانه برداشتى علم له لا احصى يافتى .
جهانيان را باز نمود كه مر سيد را عليه السلام از كون فارغ كرديم و نظرش از كون برداشتيم ، با چنين قرب و مشاهدت نتوانست ما را وصف كردن يا از ما سخن گفتن . كه را قدرت است كه با بعد و حجاب از ما نفس يا رد زدن ، يا از ما سخن تواند گفتن ، يا بر زبان نام ما يا رد بردن ، يا به دل از ما بيارد انديشيدن ! پس خلق از آنجا كه علم خلق است همه اندر جهلاند چندان يارند نفس زدن كه تلقين يابند . طفل كه زبان بجنباند آن گويد كه از مادر و پدر گيرد ، محال باشد كه خلق جز آن گويند كه از حق گيرند .
و شايد كه معنى اين سخن كه راه نماينده به حق تعالى هم حق است ، معنيش آن باشد كه به علم سابق و ارادت و قضاى سابق به ما راه يافتند . كس را قدرت نه كه قضاى راندهء ما را بگرداند يا ارادت