ملك . و لكن چون ورا يافتن جز به وى روى نبود ، سؤال بدين معنى بايست .
و اندر زير اين از اين نيكوتر هست و آن آنست كه اگر گفتى كه نه شما از آن منايد تا يكى جواب آمدى ، هيچ فايده حاصل نيامدى ؛ از بهر آنكه دشمن آن وى است ، هم چنان كه دوست آن وى است . به عداوت ملك يا ملك نگردد ، همچنانكه به محبت ملك از ملكى نرود .
مالك اگر ملك را دوست دارد يا دشمن دارد اندر حكم ملكى برابر آيد . پس گفت نه من آن شماام تا فايدهء جواب و سؤال حاصل آيد و نگفت شما آن كهايد تا خلق بدانند كه كار نه بدان نيكو شود كه ايشان حق را باشند ؛ چه كار بدان نيكو شود كه حق مر ايشان را باشد .
و اندر اين معنى حكايت آوردهاند از ابو يزيد رحمه الله كه چون بمرد وى را به خواب ديدند ، گفتند كه منكر و نكير چون ترا سؤال كردند جواب چه دادى ؟ گفت : مرا سؤال كردند من ربك . جواب دادم كه ورا پرسيد من عبدك ، نه كار بدان نيكو شود كه من گويم كه وى آن ما است ، چه كار بدان نيكو شود كه وى گويد كه من آن توام .
و مثال اين سخن اندر عرف خلق آن است كه چون فرزند كى باشد كه ورا تمييز جواب دادن نباشد ، پدر و مادر خواهند تا خجل نگردد او جواب تلقين كنند گويند چنين است . تلقين مر آن جاهل عاجز را به سخن آرد ، پدر و مادر و خلق ورا بستودن گيرند هرچند به ظاهر ورا همىستايند ، به حقيقت تلقين خويش را ستايند . و شايد كه اندر : الست بربكم از اين لطيفتر رمزى باشد ، و آن آنست كه اگر حق را بايستى كه ايشان جواب توانند دادن غير خود را فرمودى تا ايشان را سؤال كردى تا مر ايشان را به سخن آوردى . چون سايل خود بود ، و كون و آنچه در كون است از جواب وى عاجز ، جز تلقين روى نبود .
دليل اين سخن نص كتاب خداى عز و جلّ كه گفت :
يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا .
دانستند و لكن هيبت جلال سايل چنان متحير كرد كه از علم خبر نداشتند و مانند اين خود [ قول ] خداى [ است ] عز و جلّ مر فرستگان را :
أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ