بودى . و نيز خداى [ 191 الف ] عز و جلّ خبر داد از نمله ، گفت :
يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ .
اگر نمل را معرفت خداى تعالى نبودى چه دانستى كه سليمان خود كه باشد . و چون خداى عز و جلّ مر طيور را مسخر سليمان كرد چنان كه گفت :
وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ .
طيور بشناختند كه مر سليمان را طاعت بايد داشتن به امر خداى تعالى ، و اگر خداى تعالى را نشناختندى امر ورا چگونه كار بستندى ؟ ! و جاى ديگر گفت :
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ .
تسبيح تنزيه باشد ، تا پاكى وى نشناسند ورا تسبيح چگونه كنند ؟ !
و اجماع است كه طيور و نمل و ساير حيوانات را عقل نيست جز آدمى و پرى و فرسته و ملايكه و شياطين را ، و خداى عز و جلّ ما را از همه حيوانات خبر داد كه خداى تعالى را بشناسند . دانستيم كه عقل علت معرفت نيست و لكن عقل اندر عاقلان خداى تعالى مركب كرد صحت خطاب را كرد نه علت معرفت را ، كه اين چهار گروه خلق كه ايشان عاقلاناند از جملهء خلق مخاطب ايشاناند و بس . بر اين بر اخبار بسيار است .
به خبر آمده است از پيغامبر عليه السلام روزى همىرفت .
اعرابىاى ديد آهوى را صيد كرده . چون اين آهو پيغمبر را بديد گفت يا رسول الله ، بچگان من گرسنهاند ، بگوى تا مرا بگذارد تا بروم و بچگان را شير دهم و بازآيم . پيغامبر عليه السلام اعرابى را گفت بگذار اين آهو را تا برود بچگان را شير دهد . اعرابى كافر بود ، گفت : يا محمد ، باز نيايد . پيغامبر عليه السلام پذرفتارى كرد آهو را . بگذاشت تا برفت . چون زمانى برآمد ، اعرابى تنگدلى همىكرد .
جبريل آمد و گفت : يا محمد ، بچگان را پارهاى شير داد و همچنان دهان بچگان باز به جاى بگذاشت و آنك همىآيد . و مر بچگان را گفت پيغامبر عليه السلام پذيرفتار من است و خداى عز و جلّ مر اين اعرابى را [ ايمان ] عطا خواهد كردن و آهو را آزاد خواهد كردن .
اندر اين سخن بودند آهو بيامد و عذر خواست و گفت : يا رسول الله ، دير ماندم اينجا و بدان خداى كه مر ترا به پيغامبرى فرستاد كه من