تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
مسافر متغير الحال بود ؛ به قياس چنان بايستى كه ايشان ورا بشناختندى و وى ايشان را نشناختى . كار برعكس اين آمد از بهر آنكه ورا به جاى ايشان جفا نبود ، و ايشان را به جاى وى جفا بود ، و الجفاء يسلب لذة المعرفة . و نيز به قصهء داود عليه السلام آورده‌اند كه چون ورا آن زلت پيش آمد و باز توبه كرد و خداى تعالى توبهء وى قبول كرد ، به زبور خواندن ايستاد . مرغان هوا و ددگان بيابان به سماع آمدند . زمانى گوش داشتند و بازگشتند و گفتند : ذهبت لذة نغمتك يا داود . داود مناجات كرد و گفت : الهى رد على نغمتى . جواب آمد : يا داود ذلك ود قد مضى . اين اندر تفسير يعقوب سفيان است تا كسى بر ما طعنى نكند ، از بهر اين گفتيم : الجفاء يسلب لذة المعرفة . باز گرديم به سخن يحيى كه گفت : روح معرفت به دل تو نرسد تا مر ورا به نزديك تو حقى ناگزارده مانده است . معنى اين سخن آن است كه ناگزاردن حق از ناديدن وجوب امر است . و ناديدن وجوب امر از خوار داشتن امر است ، و خوار دارندگان را آشنايى نبود . و ببايد دانستن كه تعظيم هر چيزى بر مقدار معرفت آن چيز باشد . به همان مقدار كه اندر دل بنده معرفت حق بود به همان مقدار تعظيم بود ؛ و به مقدار تعظيم حرمت باشد ، و اندر خور حرمت موافقت باشد ، و از خلاف توقى باشد و [ چون ] بر موافقت ثبات نباشد و از خلاف و توقى نباشد ، دليل است كه آنجا حرمت نيست ، و چون حرمت نباشد تعظيم نيست ، و چون تعظيم نباشد معرفت نيست . ثم قال « و قال الجنيد ان الله تعالى يعامل عباده فى الآخر على حسب ما عاملهم فى الاول » . معنى اين سخن آن است كه آنچه موجود آيد [ 189 الف ] از بندگان علت نيست مر اظهار ربوبيت را اندر آخرت نه معصيت مر عقاب را و نه طاعت مر ثواب را . و لكن علت آخر اول است ، يعنى قسمت اول بدان مقدار كه به اول قسمت رفته است به همان مقدار به آخر معاملت باشد . اگر قسمت اول فضل آمده است ، آخر معاملت بر فضل باشد ، و اگر قسمت به اول عدل آمده است ، آخر معاملت بر عدل باشد . و اين از بهر آن را است كه بر عبوديت تغير
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 695 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى