تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
خوف و رجاى وى سود ندارد . آنكه به آخر نگرد كوشان باشد ، و آنكه به اول نگرد جوشان باشد . آنكه به آخر نگرد گريان باشد و آنكه به اول نگرد حيران باشد . آنكه به آخر نگرد جويان باشد و آنكه به اول نگرد از جستن فروماند . آنكه به آخر نگرد خويشتن بيند و از خويشتن به خدمت نظاره كند و از خدمت به رحمت نظاره كند ؛ و آنكه به اول نگرد خويشتن نبيند به ناديدن خويشتن به منت نگرد و از منت به نهندهء منت نگرد . چون به آخر از خويشتن نظاره كند ، هركه خويشتن ديد به حق تعالى راه نيابد . و هركه به اول نگرد به حق نظاره كند . و هركه حق ديد خويشتن وى را ياد نيايد . اين است معنى كلام ابو يزيد كه مردى بر در خانهء وى بانگ كرد يا بايزيد ! بايزيد جواب داد ، ابو يزيد يطلب ابا يزيد منذ اربعين سنة و لا يجده . نفس ابو يزيد بر جاى بود و لكن مر ابو يزيد را مشاهدت حق تعالى چنان مشغول كرده بود كه از خويشتن خبر نداشت . و هم به حكايت ابو يزيد است كه مردى بر در وى بانگ كرد : ابو يزيد فى الدار فقال و هل فى الدار غير الحق . معنى اين سخن [ نه ] آن است كه دار را مكان حق دارد ، و لكن مغلوب باشد اندر صفات حق و اندر مشاهدت جمال و عظمت وى . از هرچه پرسند خبر ندارد . از آنجا خبر دهد كه وى است ؛ و اين به عرف خلق اندر ظاهر است . كسى را كه محبت چيزى غلبه كند يا هيبت وى غلبه كند كليت صفات وى اندر مشاهدت آن چيز فانى گردد . هرچه با وى گويند از آنجا خبر دهد . تا اگر كسى به مثل اندر بيابانى به دست شير گرفتار شود باز از دست وى رهايى يابد ، كسى ورا پيش آيد گويد كجا بودى ، گويد شير . و اگر گويد چه كردى ، گويد شير . هزار گونه سؤال مختلف كنند ، جواب از يك مقام دهد ، كه وى مغلوب و فانى آن مقام است . و مثال اين حديث مجنون است كه مغلوب گشته بود اندر حال ليلى . هرچه ورا گفتندى ، جواب ليلى دادى . گفتندى ليلى آمد ، به عقل باز آمدى و سخن عاقلان گفتى ؛ و چون گفتندى ليلى رفت ، ديوانه گشتى و سخن ديوانگان گفتى . نه از بهر آن بود كه به گفتار