تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤
گوينده ليلى حاضر گشتى يا غايب ؛ و لكن مشاهدت ليلى اندر سر وى خيال بسته بود و صورت گشته . [ 188 ب ] چون گفتندى آمد ، از لذت سماع پنداشتى ليلى حاضر گشت ، تا هركه سخن گفتى پنداشتى ليلى است ؛ و چون گفتندى ليلى رفت ، از عظيمى هول فراق آن خيال از پيش سر گم كردى ، به بانگ آمدى و ديوانه گشتى . تا بزرگان چنين گفته‌اند كه محب را چون محبت مؤكد گردد ، مشاهدت دوست بر سر وى غالب گردد . به جايى رسد كه نه از خويشتن خبر دارد و نه از محبت خويش خبر دارد . تا روزى مجنون را پرسيدند : أ تحبّ ليلى قال لا قيل و كيف ذاك قال لان المحبة ذريعة الوصل فاذا وقعت الوصلة ارتفعت الذريعة فانا ليلى و ليلى انا . از گفتن وى لا تبراى محبت نبود ، و لكن به ديدار حبيب چنان مغلوب بود كه از محبت خبر نداشت . محبت من صفت من است . من با من بايم تا از صفت خويش خبر دارم ، و نخست تا من نباشم مرا صفت نباشد . هركسى كه دعوى محبت كند و از خويشتن خبر دارد نظارهء خويش كند سودا دارد نه محبت دارد . پندارد كه چيزى دارد ، و الله كه ندارد . و فروتر كتاب جداگانه مشاهدت را بابى است ، آنجا به استقصاتر ياد كنيم ، ان شاء الله . ثم قال « و قال يحيى لن يصل الى قلبك روح المعرفة و له عليك حق لم تؤده » . يحيى گفت كه معرفت به دل تو راه نيابد تا ورا به نزديك تو حقى است ناگزارده . و لكن گفت به دل تو راحت معرفت نرسد تا ورا نزديك تو حقى است ناكرده . نفس معرفت نفى نكرد و لكن روح معرفت نفى كرد . اگر نفس معرفت نفى كردى با تقصير كس را ايمان نبودى ؛ و لكن هرچند ايمان بر جاى بود چون جفا اندر ميان آيد لذت آشنايى از ميانه برخيزد . از آشنايى مراد لذت معرفت است ، چون از معرفت لذت نيابد چنان است گويى معرفت نيستى . تا بزرگان به قصهء يوسف عليه السلام چنين گفتند اندر اين آيت كه خداى تعالى گفت :
فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
. يوسف مر برادران را بشناخت و برادران مر يوسف را نشناختند . و يوسف نشان‌مند بود كه اندر جهان چون وى ديگرى نبود . و ايشان از سفر آمده بودند ، و