تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧
عليه السلام چون به سخن آمد اندر مهد ، نخست به بندگى نازيد باز به پيغمبرى ، گفت : [ انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا . و مصطفى عليه السلام چون ورا به معراج بردند نخست به بندگى نازيد و باز به پيغمبرى ، گفت ] و اشهد ان محمدا عبده و رسوله . نخست عبوديت ياد كرد باز رسالت . تا بزرگان بر زفان اشارت نه به عبارت چنين گفتند كه ورا از هر دو كون بگذاشتند ، و كدام ملكى باشد پيش از آنكه كون خاك قدم وى گردد چنگ اندر بندگى زد ، بنمود كه مرا اينجا بندگى رسانيد . بندگى خويشتن ناديدن است . اگر به زمين خويشتن ديدمى اينجا نرسيدمى . به چيزى كه اين مقام به وى يافتم از آن چيز برنگردم . گفت رسالت اندر من صفت من نيست باز بندگى اندر من صفت من است . بنده باشد كه رسول نباشد ، باز رسول نباشد كه بنده نباشد . رسالت جايى بود و جايى نبود ، گاه بود و گاهى نبود . باز هرگز نباشد كه بندگى نباشد . من به بندگى نازم كه آن من است ، كه اگر من حق بندگى به جاى نياوردمى خلعت رسالت نيافتمى . آنجا كه بودم بنده بودم ، و اينجا كه آمدم هم بنده‌ام . و اگر پيشتر برى هم بنده‌ام از بندگى چرا برگردم كه چون بنده نباشم خود را باشم و چون خود را باشم با خود باشم ، و چون بنده نباشم خود را باشم و چون خود را باشم با خود باشم ، و چون با خود باشم ابعد بعيدان باشم . بنده باشم تا ترا باشم ، و چون ترا باشم با تو باشم و به صفت تو قايم باشم ؛ و چون چنين باشم اقرب قريبان باشم . قرب اندر بندگى بهتر چون بعد اندر آزادى و از اين معنى بود كه چون ملك بر وى عرضه كردند گفتند : أ تختار ان تكون عبدا نبيا او ملكا نبيا قال بل عبدا نبيا . يا عجبا ملك باز زدن چه معنى دارد . زير اين سرى است كه هركه وى ملك گردد مالك بايد تا ملكى را بشايد ، آزاد بايد تا مالك باشد ، هرچند همىنگرم از بندگى همى بيرون نيايم . بنده مالك نشايد ، ملك كى شايد ؟ ! ملكى صفت تو است و بندگى صفت من . به صفت غير نازيدن محال است به صفت خويش نازم . ثم قال « و هم مع ذلك مجمعون على ان الله تعالى يثيب عليها و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 687 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى