تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
ما نبشتيم تو كى توانى كه پاك كنى ؟ ! چون درست گشت كه باطن آراسته به تزيين حق تعالى آمد ؛ درست گشت كه ظاهر نيز آراسته به تزيين حق تعالى آمد . از بهر آنكه باطن اصل است و ظاهر تبع . محال باشد كه اصل را فعل نباشد و تبع را فعل باشد كه ظاهر تبع باطن است و باطن اسير حق . باطن چنان جنبد كه بجنبانندش ، و چنان باشد كه بدارندش . آنگاه ظاهر را بر موافقت باطن همىگردانند . مثل باطن چون مثل اصل درخت است ، و مثل ظاهر چون مثل اغصان است ، و مثل اعمال چون مثل ثمار است . روا باشد كه اغصان بجنبد و اصل درخت نجنبد . و لكن روا نباشد كه اصل درخت بجنبد و اغصان نجنبد . اين مثل است مر ظاهر را . [ 185 ب ] بر باطن روا باشد كه بر ظاهر خلاف رود و باطن بر موافقت ثابت ، و لكن روا نباشد كه باطن از جاى برود و ظاهر بر جاى بماند . و اگر ثمار از درخت پديد آيد يا نيايد اصل درخت ديگر نگردد . اگر ثمار نيكو آيد يا معيوب آيد درخت بر جاى خويش است . و مثل آراستن جوارح به طاعتها چون مثل آرايش عروس است به پيرايه . آنكه خواهد كه با مخلوقى خلوت كند به انواع جواهر بيارايندش و كژيها راست كنندش . آن چرا است ، با مخلوقى صحبت خواهد كردن . پس آن كسى كه مر او را صحبت حق تعالى بايد اولاتر كه مر او را بيارايند ؛ و لكن اندر زير اين رمزى است ، و آن آنست كه پيرايه ملكى بود و عاريتى بود . آنگاه پديد آيد ملك از عاريت كه به كنار شاه فرورود . اگر با پيرايه اندر آيد ملك است ، و اگر بر سر بالين بماند عاريت است . كنار مؤمنان گور است . آن ايشان آن است كه با خويشتن به گور فروبرند . و اندر زير اين اشارتى ديگر است . شاه را از عروس مهر به كار است نه پيرايه . اگر مهر با خويشتن [ برد ] بىپيرايه وصال يابد ؛ و اگر مهر با خويشتن نبرد هرچند پيرايه دارد فراق يابد . مهر مردان بر دل است و مهر زنان بر فرج . بازگرديم به ذكر حليت محبت چنين واجب كند كه دوست را