تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠
از اهل و اولاد خويش ببريد و دنيا و نعمت خويش بر قفا گردانيد ، وقت مباهات آمد . همىبنمايد كه تا آراسته بودى به دنيا سزاى نظارهء خلق بودى ، و چون خواستيم تا سزاى نظارهء ملايكهء ما گردى پيرايهء خلق از تو برداشتيم تا پوشيده نظارهء [ 184 ب ] ايشان را بشايى ؛ چون برهنه گشتى نظارهء ما را شايى . [ نيز ] همىبنمايد كه آرام وى به آنچه داشت از بهر ميل طبع بود ، و از بهر اصلاح معيشت نه از بهر آنكه او را به كار نبوديم . آنك چون امر ما آمد همه را بر قفا آورد و ذل غريبى بر عز وطن بدل آورد . وحشت غربت و خلوت بر انس دوستان بدل آورد ، رنج سفر بر راحت نعمت بدل آورد تا خلق بدانند كه ورا جز ما به كار نيست . آنكه ورا خانه بايد حال اين بود ، آنكه ورا خداوند خانه بايد حال وى چگونه باشد ؟ ! چندين رنج ببايد تا نظارهء پاره‌اى سنگ كند ، و از همه انسها و الفها بريدن بايد . سنگ‌جويان را [ چنين بايد ] ، حق‌جويان چگونه بايد ؟ ! تا بعضى بزرگان چنين گفته‌اند كه حاجى از خانه تا مكه همه سنگ بيند ، چون به خانه رسيد هم سنگ بيند . و ورا امر است كه به منا رو و سنگ انداز ، از آن انداختن سنگ اشارت است كه مرا سنگ به كار نيست ، مرا خداوند سنگ به كار است . و چون به خانه رسيد امر است طواف كردن . تا به خانه نرسيد روى به خانه است ، چون به خانه رسيد اعراض بايد تا طواف كند . اگر از خانه خانه بايستى اعراض چرا بايستى ؟ ! از اين عجب‌تر است كه در طواف امر است تا چپ سوى خانه آورد نه راست . اگر از خانه مراد خانه بودى راست سوى خانه بايستى نه چپ ، كه راست را بر چپ فضل است . و از اين نكوتر گفتند هركه را دوستى بود و به ديدار دوست راه نيابد جز گرد ديوار و در وى طواف كردن چه روى دارد ؟ ! شاعر گويد :
امر على جدار ديار ليلى * اقبل الجدار و ذا الجدارا و ما حب الديار شغفن قلبى * و لكن حب من سكن الديارا
و ديگر عرضه كردن آن است كه اندر گور باشد . تا مؤمن اندر دار دنيا است با غير حق آرام گرفته است ملائكه به سؤال نيايند ؛ و