آن آرام وى به غير حق ظاهر است به نزديك خلق آرام ، باطنش با حق است و كس را خبر نيست . همه نظارهء ظاهر و از باطن غايب ؛ باز حق عز و جلّ نظارهء باطن . ان الله تعالى لا ينظر الى صوركم و لكن ينظر الى قلوبكم . شما ظاهر همىبينيد و ما باطن همىبينيم . زمانى باشد پديد كنيم كه حقيقت كدام است و مجاز كدام ، و اندر زير اين سرى عجب است ، و آن آنست كه ملايكه به اول چون طعن كردند عيوب ظاهر ياد كردند ، گفتند : أ تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء .
حديث باطن نگفتند زيرا كه از ظاهر خبر داشتند و از باطن خبر نداشتند . اگر از جمال باطن خبر داشتندى عيوب ظاهر مر ايشان را ياد نيامدى . تا جواب آمد كه :
إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ ،
اى انى اعلم من عيوب ظاهرهم ما تعلمون و اعلم من جمال بواطنهم ما لا تعلمون فاذا كنت اعلم ما لا تعلمون . چون خواست كه تا اين گفته را تحقيق كند و خبر را عيان گرداند آن اسباب كه جاى طعن بود از ميانه برگرفت و همه علايق ببريد و مر ورا بر زمين گرفتار كرد . آنگاه ملايكه را به نظارهء وى فرستاد تا چه گويد و از كه گويد . اگر مراد مؤمن به حال حيات غير حق بودى ، از پس زوال حيات هم حديث آن خبر كردى . هركه بر چيزى عاشق بود چون معشوق گم كند همه معشوق ياد كند . چون مؤمن اندر گور هيچ چيز ياد نكند از آنچه از وى بستدند ، درست شد كه ورا به آنچه داشت از غير حق عشرت بود نه محبت . عشرت را وقت بود و محبت را دوام . چون اندر گور سؤال آمد ، جواب از محبت آمد [ 185 الف ] نه از عشرت . جان را زوال روا بود و محبت را زوال روا نبود . هرچه داشت بستدند ، از آن همه هيچ چيز با وى نماند .
خبر از آن تواند كردن كه دارد نه از آنكه ندارد . حق عز و جلّ همىبنمايد كه تا از غير ما مجرد نگردى يارات نيست كه نام ما برى . تا از غير ما برنگردى بر ما راه نيست ، و تا بر تو از غير ما اثر است سؤال نكنيم . تا از غير ما نگويى چون همه آثار پاك كنيم و از همه علايق ببرانيم تا مجرد ما را گردى و فرد با ما مانى . اكنون سؤال كنيم تا هرچه گويى از ما گويى .
تا بزرگان چنين گفتهاند هركه خويشتن را به اختيار به حال حيات