تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
همچنان مجرد نگرداند كه خواهد گشتن باضطرار بعد الموت حرام است كه بر زفان نام دوست برد . بازگرديم به حديث حليت . اندر زير اين حليتها اشارتى است حق تعالى همىبازنمايد بدين معنى كه ياد كرديم كه هركه مر دوست خويش را جلوه كند ، بپوشاند و آنگاه جلوه كند ، باز ما برهنه كنيم و آنگاه جلوه كنيم . ايشان بيارايند و آنگاه بنمايند . ما بنماييم و آنگاه بياراييم . اگر ترا آراسته نماييم ، آرايش علت محبت گردد . برهنه نماييم تا بدانند كه محبت ما را علت نيست . و اگر ترا جلوه كنيم در آنچه دارى خويشتن بينى و از خويشتن بينى برهنه كنيم و مجرد كنيم تا ما را بينى و آن ما بينى تا خلق را شايى جلوه نكنيم تا گمان نبرى كه بر ما عزيز بدانى كه بر غير ما عزيزى . چون همه از تو برگردند اكنون جلوه كنيم تا بدانى كه ما را از تو تو به كارى و عزيز به مايى نه به غير مايى . بازگرديم به ذكر حليت . دليل آنكه طاعت حليت ظاهر است آنكه ظاهر تبع باطن است و حق عز و جلّ به نص كتاب بيان كرد كه صفات باطن حليت باطن است . گفت :
حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ .
زينت حليت بود . حق تعالى خبر داد كه ما ايمان اندر باطنت نه بدان نهاديم كه ما را به ايمان باطن تو نياز است ، و لكن خواستم تا باطنت به ما و به معرفت ما آراسته گردد . چون باطنت به پيرايهء ما آراسته گشت بر ظاهر نيز طاعت نهاديم تا باطن به محبت آراسته باشد و ظاهر به خدمت . خواستيم تا ظاهر و باطنت هر دو آراسته باشد . آنگاه آرايش باطن به خود مضاف كرد گفت :
حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ .
تحبيب فعل متحبب نبود ، فعل محب بود ؛ و تزيين فعل مزين نبود ، چه فعل مزين بود . به تحبيب و تزيين بنده را از صفت بندگى خالى كرد ، از بهر آنكه مفعول به صفت خويش موصوف نباشد . به صفت فعل فاعل موصوف باشد ، همىنمايد ترا از آن جايگه كه تويى محب من نه‌اى . آن منم كه خود را اندر دل تو دوست كرده‌ام ، اگر تو محب ما بودى محبت ما اندر دل خويش خود آوردى . ما محب توايم تا باطن ترا جاى محبت خود كرديم ، ما محبت نهاديم ، تو كى توانى كه عداوت نهى ؟ ! ما بياراستيم ، تو كى توانى كه بيالايى ؟ !