عز و جلّ . اين سخنى است كه مر اين را شرحى دراز است ، و لكن مثلى نهيم مر اين را كه معنى سخن بدان مثل ظاهر گردد . عادت ملوك آن است كه چون مر كسى را از بندگان خويش بزرگ خواهند كردن و بر خواهند كشيدن اماراتى و علاماتى اندر وى پيدا كنند كه مر ورا دليل گردد در عنايت ملك . بتدريج مر او را برتر همىكشند [ تا آنگاه كه از حكم خادمى به سرهنگى رسد باز به اميرى رسد ، آنگاه ولايتى به دو دهند ] تا اندر آن ولايت خويشتن را كار بسازند . بندهوار از حضرت غايب گردد ، ملكوار به حضرت بازآيد .
آمديم به سخن جنيد همى چنين گويد كه اين طاعتى كه بر بنده همىرود بشرى عاجل است ، تا بنده دليل كند كه امروز خدمت ورا بشايستم فردا رحمت ورا بشايم . و معصيت بر ضد اينكه اگر فردا سزاى رحمت بودمى امروز سزاى معصيت نبودمى . و اندر زير اين سخنى عجب است . خدمت امروز است و نعمت فردا . خدمت آن من است و نعمت آن تو . آن من بهتر از آن تو . اندر دار فنا بشايستى آن را كه آن من است اندر سراى بقا مر افشاى آن را كه آن تو است .
بشرى را معنى اين باشد و معصيت بر ضد اين ، [ اين ] حكم ظاهر است ، باز حكم باطن از اين نكوتر است و آن آنست كه دنيا غيبت است و عقبى حضرت . غايبان محجوب باشند و حاضران مشاهد . من اندر حال غيبت سر ترا محجوب نكردم ، باز اندر حال حضرت چشم ترا محجوب چرا كنم ؟ ! به حال غايبى حاضر كردم به حال حاضريت غايب چرا كنم ؟ ! با جفا و معصيت اهل معرفت كردم . چون جفا و معصيت آمرزيدم اهل لعنت چرا كنم ؟ ! بشرى عاجل آن است .
و از اين نيكوتر است و آن آنست كه اگر فردا به جفا رحمت منع خواستمى كردن اندر وقت چون جفا كردى معرفت زوال آوردمى .
بشرى عاجل اين است ، و از اين نيكوتر است و آن آنست كه چيزى كردى كه پيش از كردن دانستم كه چه خواهى [ كردن ] . اگر كردن تو ترا با ما بيگانه خواستى كردن ، دانستن ما كه تو چه خواهى كردن از آشنايى منع كردى . هركه معيوب خرد و داند كه معيوب است ورا رد كردن به عيب نرسد ، هرچند [ 183 ب ] آن عيب ورا زيان دارد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 676
مساهمون: محمد روشن
ص٦٧٦