تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 670

مساهمون:

ص٦٧٠
است و موت بدن به زوال روح . باز حيات دين سعادت است و موت دين شقاوت . چون بنده را اختيار نيست به حيات وقتى و موت وقتى ، و از حيات و موت بد نيست ، محال باشد كه ورا اختيار باشد به حيات و موت ازلى ؛ [ 181 ب ] و آن سعادت و شقاوت است چنان كه ترا زنده كردم و ترا خبر نه و اختيار نه . [ باز حيات بردارم و ترا خبر نه ] ، نه از وقت نهادن خبر دارى و نه از وقت برداشتن به سعادت و شقاوت همين كنم به اختيار تو نگاه نكنم . و نيز گروهى گفتند كه حال بنده به ابتدا اندر شكم مادر مانندهء حال وى است به انتها اندر شكم زمين . اگر [ به انتها مر ] بنده را اندر شكم زمين هيچ اختيار است ، به ابتدا نيز اندر شكم مادر اختيار باشد ! و جملهء اين سخن آن است كه همى پديد كند اندر كتاب و اخبار كه آنگاه پديد آوردم كه مرا بايست و از عدم به وجود آوردم بر اين صفت كه من خواستم . و باز بيرون بردم و از وجود به عدم آوردم آنگاه كه من خواستم و چنان‌كه من خواستم ، اندر اين ميان چنان دارم كه من خواهم . چون مر ترا به اول و آخر اختيار نيست ، محال باشد كه اندر ميانه اختيار باشد ؛ و همچنان‌كه به اول موجود آوردمت نتوانستى كه موجود نگردى ، و چون حى گردانيدمت نتوانستى كه ميت باشى . و باز چون معدوم گردانمت نتوانى كه موجود باشى و چون ميت گردانمت نتوانى كه حى باشى . اندر ميان اول و آخر همان ملك‌ام كه به اول و آخر بودم ؛ و همچنان قادر [ م ] كه بودم . معزول و عاجز نگشتم و تدبير به خطا نكردم . بر تو خطا روا و بر من خطا ناروا . محال باشد كه مخطى [ تدبير نامخطى ] را باز شكافد و عاجز گرداند و قادر را فسخ كند . اگر اين روا باشد [ كه ملك ملك را معزول كند و ملك مالك را قهر كند ، و اگر اين روا باشد ] ، روا باشد كه ملك مالك شود و مالك ملك شود . و چون اين محال است درست شد كه نه خلق را اختيار است و نه تدبير و نه فصل و نه وصل . چه حق تعالى هرچه بايسته است كرده است . تغيير خلق از حال به حال نه به تدبير خلق است بل ظهور تدبير ازلى است . همچنان‌كه وجود خلق اندر تدبير ازلى آمده است تغيير ايشان هم در