ذل است . ما ترا اندر عز ذل نهيم و اندر ذل عز تا نه به عز آرامى و نه با ذل . آنجا كه عز طمع دارى ذل پيش آريمت تا ترا بجز ما طمع نماند ، و آنجا كه از ذل ترسى عز پيش آريمت تا ترا جز از ما خوف نماند .
و بر اين ياد كردهاند قصهء يوسف صلوات الله عليه كه چون حق عز و جلّ خواست كه ورا بر بيگانگان پادشاه كند دانست كه چون ملك شود بر ملك و اهل ملك اعتماد كند . برادران را بر وى بيرون آورد تا از قريبان چنان نوميد گشت كه بر بعيدان بيش اعتماد نكرد .
دوستان را رياضت چنين كنند .
ثم قال « و اجمعوا ان الافعال ليست بسبب للسعادة و الشقاوة ان السعادة و الشقاوة سابقتان بمشيئة الله تعالى لهم ذلك و كتابه عليهم » . و اجماع است كه فعل بندگان سبب نيك بختى و بدبختى نيست . [ 181 الف ] نيك بختى و بدبختى پيش رفته است به مشيت خداى تعالى مر ايشان را و نبشتن وى بر ايشان . و دليل اين قول خداى است عز و جلّ كه اندر شقاوت گفت :
إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ .
شقاوت بر ارادت خود بست نه بر جفاى بنده . و اندر سعادت گفت :
عطاء غير محدود . نيك بختى بر عطاى خود بست نه بر خدمت بنده و نيز گفت :
وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ .
معنى اينچنين باشد كه نه من ترا آنگاه خواهم كه تو مرا خواهى و لكن تو مرا آنگاه خواهى كه من ترا خواهم .
همواره موجود مريد معدوم بود نه معدوم مريد موجود . اگر اندر ازل تو موجود بودى و ما معدوم تو ما را خواستى ؛ پس نه چنين است لكن ما موجود بوديم و تو معدوم . ما ترا خواستيم و خلاف نيست ميان خلق كه ارادت صفت مريد است ، معدوم را صفت نباشد . . اكنون كه تو موجودى نتوانى بودن جز چنان كه من خواهم ؛ پس محال باشد كه اندر حال عدم تو مريد باشى و من مراد .
و حق عز و جلّ گزيدن را قرينهء آفريدن كرد و گفت : و ربك يخلق ما يشاء و يختار . گفت : آنكه وى آفريند هم وى گزيند . چون آفريننده منم گزيننده هم منم . اگر بتوانى كه وقت آفريدن جز چنان