مصطفى روى بنهاد تا برود . عمر خبر يافت بيامد و پيش پيغامبر بايستاد و گفت : أ تقوم على قبر هذا المنافق و قد قال يوم كذا و كذا و جعل يعد مساويه . چون عمر مغلوب گشت اندر حميت اسلام و از پس بىحرمتى نگفت ، چه اندر غلبات تعظيم گفت ، هرچند مر ورا نرسيدى كه اين گفتى ، معذور گشت و بر موافقت وى امر آمد . و لا تقم على قبره انهم كفروا بالله و رسوله .
و چون خلاف نيست كه اگر كسى را پريان بترسانند يا زيانى رسد يا غمى يا بلايى يا عقل از وى زائل گردد و خطاب از وى زائل شود ، شريعت از وى برخيزد . پس هركسى كه مر ورا اين غلبات و حيرت از جهت حق تعالى افتد اولاتر كه شريعت از وى زائل گردد كه سلطان حق از همه سلطانها غالبتر ؛ و اين زوال خطاب از وى هم شريعت باشد . امر شريعت است تا بنده عاقل است و مميز است و مختار است ورا به احكام شريعت بگيرند . و نيز هم امر شريعت است كه چون عقل از وى زائل گردد و از حد تميز و اختيار بيرون شود تكليف از وى بردارند چون صبيان و مجانين [ و چون ] مغمى عليه و نائم و آنچه بدين ماند . پس هر دو شريعت است نه زوال شريعت ؛ و لكن شريعت ورا به يك حال مخاطب و مكلف داشت ؛ و چون فرمان را پيش رفت مشكور داشت و به يك حال خطاب از وى برداشت و به ترك امر معذور داشت . پس اين قول كه گفتند كه كار از بنده برخيزد نه بزرگى مقام است ، و لكن معذور داشتن است به زوال خطاب . و هرگز معذور برابر مشكور نباشد .
پيرى بوده است به مرو از بزرگان كه مر ورا ابو حامد دوستان گفتندى . اين حال مر او را پيش آمد . و مر اين ابو حامد را كرامات بودى . تا به حكايات آمده است كه به سر آب مرو مردمان روستا نعرهء مردى شنودند و بانگ شير . گفتند كه همى شير مر كسى را بدراند . سلاح برداشتند و بيامدند . ابو حامد را ديدند بر درختى نشسته و شير گرد وى طواف همىكرد همچو حاجيان گرد كعبه .
ابو حامد نعرهاى بزدى و شير را گفتى [ 197 ب ] اگر دوستان را فقر و فاقه رسيده است و به خوردن دوستان طمع افتاده است ، دوستان
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 662
مساهمون: محمد روشن
ص٦٦٢