گفت و هارون را به يكسو نهاد ؛ باز مصطفى عليه السلام نظارهء حق كرد گفت : ان الله معنا . اندر نظارهء حق چنان مغلوب گشت كه از خود و غير خود غايب گشت . همه عالم ورا اندر جنب نظارهء حق نيست گشت . و فانى را تفاضل نباشد . ابو بكر را با خود يكسان كرد .
و جملهء سخن اندر اين باب آن است كه : لا يصح النظر الى شىء الا بالاعراض عن غيره . تا از حق اعراض نيفتد به خلق نظر نيفتد ؛ و تا از خلق اعراض نيفتد به حق نظر درست نيايد . و نزديكترين خلق به تو تواى تا از خود اعراض نيارى نظر سر به حق تعالى درست نيايد . چه چشم ظاهر كه شايد كه صد هزار بيند و بيشتر دو بهيكبار نتواند ديدن . سر كه روا نباشد كه دو بيند كى روا باشد كه جز نظارهء يكى باشد ؟ !
ديدار ظاهر شرك نيست ديدار باطن شرك است . آن ديدار كه اندر وى شرك نيست تا از يكى روى نگردانى ديگر نيابى . ديدار كه اندر وى شرك آيد از يكى ناگردانيده ديگر چگونه [ آيد ] . و الصنع و الصانع لا يجتمعان الخلق و الحق لا يجتمعان الموجود و المعدوم لا يجتمعان الفانى و الباقى لا يجتمعان . بايد كه خلق با حق اجتماع كند تا نظر بر هر دو درست آيد . چون آن جايگه كه خلق است حق نيست آنجاى كه حق است خلق را راه نيست . درست است كه هركه نظارهء خلق است ورا با حق صحبت نيست و هركه نظارهء حق است ورا از خلق خبر نيست . از چيزى كه ورا خبر نيست با وى خصومت چگونه كند ؟ !
تا بزرگان چنين گفتهاند كه بنده را از توحيد بد نيست . هر كه اندر عمر خويش گفت من ، موحد نيست از بهر آنكه توحيد يكى دانستن بود ؛ چون گفتى تو و من دو است ، توحيد كو ؟
ثم قال « و رأوا طلب العلم افضل الاعمال » . و طلب كردن علم فاضلترين همه كارها دارند ؛ از بهر آنكه عمل به علم راست گردد .
[ 177 ب ] بىعلم طاعت معصيت گردد و چون علم باشد معصيت طاعت گردد ؛ از بهر آنكه چون پاى اندر طاعت نهد بىعلم طاعت را تباه كند . تباه كردن طاعت معصيت است . باز چون پاى اندر معصيت
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 653
مساهمون: محمد روشن
ص٦٥٣