نباشد كه داند كه چيزى نباشد و بكند . و چون صفت حق جل جلاله اين باشد به هرچه كند حكيم باشد . و الحكيم لا تنازع فى حكمته .
تا بزرگان چنين گفتهاند كه هركسى كه حق تعالى مر او را ايمان قضا كرد دانسته بود كه از وى جز اين نيايد ، و آن كسى كه مر ورا كفر قضا كرد دانسته بود كه از وى جز اين نيايد . دليل اين آن است كه اندر صفت مؤمنان ياد كرد : و كانوا احق بها و اهلها .
و اگر همه خلق مستحق نواخت بودندى كلمت احق معنى نداشتى . و اگر همه اهل بودندى تخصيص مؤمنان را به اهلى فايده نبودى .
دليل اين اصل كه ما نهاديم خبرى است كه ما ياد كرديم پيشتر كه خداى عز و جلّ روز قيامت آدم را عليه السلام گويد امروز من به آتش اندر نيارم مگر آن كس را كه دانم كه اگر مر ورا هفتاد بار به دوزخ اندر آرم و عذاب كنم و به دنيا باز برم ، هفتاد و يكم بار همچنان كافر شود كه به اول بود .
و اما سخن اهل حقيقت آن است اندر اين مسئله كه هركه را به دوست نياز نباشد دوستى با آن كند كه مر ورا بايد ، و هركه را اندر ملك شريك نباشد عطا آن را بخشد كه وى خواهد . و هركه را از كسى دستورى نبايد خواستن آن كند كه ورا بايد . و اگر كسى خود به عين انصاف تأمل كند اندر شاهد اين سخن اندر مخلوقات بيابد .
نبينى كه مجانين و صبيان هرچند مخلوقاند و مملوكاند چون مالك از ايشان خطاب و قلم برداشت ، هرچه كردند بر ايشان ملامت نيامد .
پس محال باشد كه بر خالق و مالك به آنچه كند ملامت باشد . اين است معنى خبر كه گفت : هؤلاء فى الجنة و لا ابالى و هؤلاء فى النار و لا ابالى . و گروهى گفتند : لا ابالى من لومة لائم . همواره مالك را بر مملوك ملامت آيد . هرگز مملوك را بر مالك ملامت نيايد .
ثم قال « و رأوا التشاغل بما لهم و عليهم اولى من الخصومة فى الدين » . و مشغول بودن بر آنچه مر ايشان را است و بر ايشان است اولاتر دارند از خصومت كردن اندر دين . و معنى اين آن است كه [ 177 الف ] [ ياد كرديم ] خصومت كردن اندر دين منازعت كردن است با آمر ، و بنده را با بندگى كار است نه با جستن حكمت امر وى .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 651
مساهمون: محمد روشن
ص٦٥١