رزق ملك بودى ، رازق مماليك نبودى . و نيز خبر است از پيغامبر صلى الله عليه و سلم كه گفت : يقول ابن آدم مالى مالى و هل لك من مالك الا ما اكلت فافنيت او لبست فابليت او تصدقت فامضيت و ما سوى ذلك فهو مال الوارث . اگر روزى ملك بودى همه آن وى بودى كه اينكه ياد كرديم بر زبان جدل و مناظره است .
و اما نزديك اهل حقيقت بنده را خود ملك نباشد . اندر حكم بندگى تصرف بنده اندر مالى كه دارد نه بر آن معنى باشد كه مال ملك وى باشد ، و لكن چو وى مملوك است آنچه وى دارد ملك همان كس است كه وى ملك وى است . اندر ملك خويش تصرف كند بر حسب اذن نه بر حق ملك . پس بدان مقدار كه اذن خوردن يابد بخورد آن مقدار ملك خداوند رزق وى است .
و از اين معنى بود كه چون ملك دنيا بر مصطفى عليه السلام [ 176 الف ] عرضه كردند ابا كرد ، گفت : اگر مرا دهى آن من نگردد كه من مملوكم و مملوك را ملك نباشد . از گرفتن من دو معنى حاصل آيد : مانع گشتن خلق اندر تدبير من و مشغول گشتن من به غير تو . و مرا بر خلق شفقت هست و بر خويشتن غيرت . پس از اين ملك نصيب من [ غير ] غذايى نيست ؛ و تا با تو است مرا نعمت و فراغت است . چون به من دهى اندر محنت حفظ آن مانم محنت بر همت بدل نيارم .
و گروهى چنين گفتهاند از بزرگان كه غذاى اجسام طعام و شراب است و غذاى قلب محبت است و غذاى سر مشاهدت است . اگر طعام و شراب از نفس بازدارى هلاك شود ؛ و اگر محبت از دل بازدارى هلاك شود ؛ و اگر مشاهدت از سر بازدارى هلاك شود . و جملهء اين سخن آن است كه بنده به رزق قايم نيست چه به داشت رازق قايم است . اگر بىروزى بدارد بباشد و اگر با رزق بردارندش بقا نيابد . رزق سبب است چون ديگر اسباب و فاعل به حقيقت مسبب سبب است .
ابو عبد الله بن الجلا گويد كه فقيرى بود كه طعام و شراب نخوردى . ما از حال وى سؤال كرديم . گفت : اندر باديه گم گشتم .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 648
مساهمون: محمد روشن
ص٦٤٨