داشت . اگر موت وى موت بودى چو آن ديگران نقصان علم واجب كردى نه زيادت علم . تا حى بود حى بود ، چون ميت گشت خود حىتر گشت . حيات موت را صفت موت نهاد نه بىنفسى كه ميت را با نفس كار نباشد ؛ و نه به اختيارى كه ميت را اختيار نباشد ؛ و نه بىخلافى كه ميت را خلاف نباشد ؛ و نه بىمرادى كه ميت را مراد نباشد ؛ و نه بىتدبيرى كه ميت را تدبير نباشد .
و از اين معنى بود كه حق تعالى گفت :
وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى .
به ما رميت نفى كردش به اذ رميت اثبات كردش . يك شىء مثبت و منفى عجب است . معنيش چنين باشد كه از آنجا كه تو اى تو نه تواى ، و از آنجا كه منم تو تواى . از آنجا كه تواى آنگاه تو باشى كه يك نفس بر آن خويش زنى ، چون اتفاق است كه حركات و فكرات و خطرات بر آن من است نه بر آن تو . قايم به منى نه به خود .
تو فانىاى از آنجا كه تواى ، باقىاى از آنجا كه منم . و دليل بر آنكه حيات وى همچو مرگ بود و موت وى همچون حيات ، آنكه خلق را ميان موت و حيات فرق بود تا نفس نمرد ، روح به حق تعالى راه نيافت .
باز مصطفى صلى الله عليه همى چنين گويد : انا لست كاحدكم انى ابيت عند ربى . و به روايتى ديگر : انى اظل عند ربى . بيتوته صفت ليل است و ظلول صفت نهار . همى خبر دهد كه من همه شب و همه روز با حقام . اندر آن حضرت موت نباشد . [ 172 الف ] ما ميريم هركه با ما باشد ميرد . حق تعالى نميرد و هركه با وى باشد نميرد . و نيز گفت عليه السلام : يطعمنى ربى و يسقين . اگر آن حضرت بودى مطعم و ساقيش خلق بودى نه حق عز و جلّ . و نيز گفت عليه السلام : تنام عيناى و لا ينام قلبى . نوم نفى كرد . و نوم موتى است جزوى . محال باشد كه موت جزوى را بر وى راه نباشد ، موت كلى را بر وى راه باشد . اگر به مردى نخفتى . خفتن دليل مرگ است .
چون خلق را گاه با حق صحبت بود تا بر حق اقبال بود و از خلق اعراض ، و گاه با خلق صحبت بود تا گاه بر خلق اقبال بود از حق اعراض بيش ديدند و از پس نديدند . باز وى عليه السلام از