تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 628

مساهمون:

ص٦٢٨
وى سر . باز مصطفى عليه السلام همه سر بود هيچ نفس نبود ، تا آيت آمد :
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً .
گروهى چنين گفتند كه همى چنين پندارى كه اصحاب الكهف و الرقيم از آيات ما عجب بودند . گفتند معنى اين سخن آن بود كه چون مصطفى را عليه السلام خبر آمد : و ترى الشمس اذا طلعت تزاور عن كهفهم ذات اليمين . گفتند كه آفتاب از كهف ايشان ميل كردى تا نور سر ايشان آفتاب را غلبه نكند . مصطفى را عليه السلام از اين آيت عجب آمد . گفتند كه اين عجب نيست كه سر ادنى مؤمنى آفتاب را غلبه كند . عجب تويى كه نفس تو آفتاب را غلبه كند . آفتاب را بر همه نفسها سلطانى است تا از نفس بر زمين سايه افگند . باز آفتاب را بر نفس تو سلطانى نيست . نبينى كه نفس ترا بر زمين سايه نيست . كسى كه نفس وى نشان سر صديقان دارد خلق كونين مقام سر وى كى اندر يابند ؟ ! پس همه خلق را نبوت بايست تا از نفس بىنفس گشتند . باز چون وى اندر حال حيات از نفس بىنفس گشت ، حال وى پيش از مرگ هم چون حال وى گشت از پس مرگ . با آن مقام كه ارواح آنجا رسيدند از پس مرگ نفس وى پيش از مرگ بدان مقام رسيد تا چون مرگ آمد حال وى از پس مرگ همچو حال وى بود پيش از مرگ . نبينى عدت زنان وى را گذشتن نبود ، و اگر مرگ وى چون مرگ اغيار بودى حكم زنان وى چو حكم زنان اغيار بودى . و اگر مرگ وى چون مرگ دگران بودى اثبات رسالت از پس مرگ محال بودى كه مرده رسول نباشد . چون امر آمد تا قيامت گفتن : اشهد ان لا إله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ، و نيامد اشهد ان محمدا كان رسول الله ، درست شد كه مرگ وى حيات است . و چون نامهء خلق در گور بر وى عرضه كنند تا به طاعت شادى كند و شكر كند و به معصيت غم خورد و عذر خواهد . درست شد كه موت وى حيات است . پس حيات وى موت گشت ، و موت حيات ، تا زنده بود از بعضى خبر داشت و از بعضى خبر نداشت . چون بمرد از كل احوال امت خبر