تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
و گروهى گفتند كه حكمت بردن به معراج پيغامبر را عليه السلام آن بود ، [ و الله اعلم ] ، تا پديد آيد كه حال وى به دنيا هم چو حال وى است به عقبى . و آن آنست كه همه خلق را با نفس صحبت بود . تا ميان نفس و ميان روح جدايى نيفتاد روح را به مقام علو نبردند . باز مصطفى را عليه السلام با نفس صحبت نبود بل نفس وى تبع روح بود . تحقيق اين معنى را پيش از مرگ نفس را با روح به مقام روح رسانيد . دليل آنكه هركسى را با نفس صحبت بود آنكه هر كسى نفسى نفسى گويد تا به دنيا به نفس نظر نباشد به قيامت نفسى گفتن درست نباشد . باز مصطفى عليه السلام چون اندر دنيا با نفس صحبت نكرد اندر عقبى نام نفس نبرد ، و اگر ورا به دنيا به همه عمر يك نظر به نفس بودى به قيامت بر زفانش ذكر نفس بودى . دليل اين آن است كه حق تعالى بر همه خلق ثنا كرد ، مخالفت هواى نفس گفت : و نهى النفس عن الهوى ، فان الجنة هى الماوى . نهى از هواى نفس آنگاه باشد كه نخست نفس باشد تا نفس را هوا باشد تا نفى نفس از هوا درست آيد . باز چون به صفت مصطفى عليه السلام آمد هوا از وى نفى كرد و گفت : و ما ينطق عن الهوى . اگر مر ورا نفس بودى نفس را هوا بودى . آنگاه نفى هواى نفس را موجود بودى ، و نفى موجود محال است . معنى اين سخن آن است كه هركسى را نفسى است و مر آن نفس را هوا است تا ايشان را با نفس و با هوا خلاف است تا بدين خلاف مرا مطيع‌اند . باز ترا خود هوا نيست و نفس نيست ، ترا به خلاف نفس خود حاجت نيست . خلاف كردن با چيزى مشغول گشتن است با وى ، ترا با غير ما هيچ كار نيست ، همچنان‌كه موافقت شغل است بين الموافقين مخالفت نيز شغل است بين المخالفين . اندر هر كسى از ما فضل مانده است تا به غير ما مشغول كنند . باز كليت تو چنان مشغول است كه اندر تو فضله‌اى نمانده است مر غير ما را . و دليل بر آنكه اندر وى نفسيت [ 171 ب ] نفس هيچ چيز نمانده بود آنكه هر نفسى را بر زمين اندر كون سايه‌اى بود . باز مصطفى را عليه السلام بر زمين سايه نبود . همه خلق جز وى نفس بودند و جز
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 627 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى