بىمن ، و لكن من بىتو نتوانم باشيدن . بىاو بودن صبر نه و بازگشتن روى نه و بىفرمانى كردن روى نه و اين عجز و اين غيرت كجا برم ؟ ! امر آمد كه يا دوست ، من در ازل چنين راندهام كه سبب آوردن تو باشى چون تو اينجا باشى از آوردن عاجز باشى باز ما از رسانيدن تو بدين مقام عاجز نباشيم . تو به زمين به آرزو به دعوت كردن امر ما را كار بند تا مراد تو حاصل كنيم . آنكه ترا بدين مقام تواند آوردن مر اين مقام را سوى تو تواند آوردن . چون به زمين روى تا با خلق شكيبايى توانى كردن بكن ، چون صبر نماند تكبير كن و نماز كن ، چه صلاة وصل است چون تو اندر نماز آمدى ما حجاب برداريم . آن معانى كه ترا آمدن بايست تا بديدى بىآمدن تو هم آنجا به تو نماييم .
چون به زمين باز آمد شوق بر شوق زيادت گشت . اول تمناش شوق بود شوق نفس بود و شوق قلب و شوق سر جمله گشتند اشواق . غلبات گرفت . همه مشتاقان مغلوب باشند آن چيزى كه محب يافته باشد چون به حالى رسد كه به سؤال بايد خواستن محب را كى قرار ماند . با خلق صبر كردن طاقت نه ، و از به جاى آوردن امر چاره نه ؛ تا طاقت داشت صبر كردى چون طاقت نماندى گفتى :
ارحنا يا بلال ، ما را از تنهايى برهان ، يكبار قامت كن . محب را خود صبر و طاقت نماند و لكن به تكلف صبر كند . طاعت داشتن را و فرمان كار بستن را و صبر [ كردن ] محب اندر مقام محبت غيبت صفت وى نيست و لكن دل محب به دست وى نيست تا خواهند مر او را شكيبا دارند دل به جاى بدارند ؛ و چون خواهند تا به بانگ آرند دل را بجنبانند . محب را با صبر چه كار ؟ ! صبورى نشان سيرى است و سيرى كافرى است . [ صبورى نشان نابايست است و نابايست كافرى است ] . محب سوزان و جوشان بايد و پخسان [ بايد ] و جامهدران و خروشان [ بايد ] و خاك بر سر كنان بايد و فريادكنان بايد .
باز گرديم به قصهء مصطفى صلى الله عليه و سلم . چون حق تعالى را بايستى كه او با خلق صحبت بكند به پاى كردن شريعت را نه از بهر محبت و راحت [ ورا چه ] از بهر [ رحمت ] خلق را ؛ دل وى بر
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 615
مساهمون: محمد روشن
ص٦١٥