تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
چون به زمين باز آمد گفت : لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل . اشارت بدان مقام كرد كه خلق همىبيند كه جبريل همىآيد و وى همىگويد كه جبريل را به ميان ما راه نيست . آمدن جبريل عليه السلام شخص را است و نصيب شريعت را . و اما آنچه سر است جبريل را خود آنجا راه نيست . جايى كه خبر ندارد آنجا چه كند ؟ ! و گروهى چنين گفته‌اند كه اين بىواسطه به وى دادن حديث امت است ، و آن آنست كه اگر ما امت به تو به زمين سپاريم از ايشان ايشان را بينى به مقام قرب آيى تا ما خود ايشان را بر تو عرضه كنيم و خود به تو سپاريم ؛ تا از ايشان دهنده را بينى [ نه مر امتان را ] . مبين كه ايشان چه‌اند و كه‌اند . ببين كه ايشان را به تو كه داد با همين عيوب كه دارند پيش كه به تو داديم با ما بودند . چون به همين عيب با ما بشايستند با تو هم بشايند . ما به تو داديم تو به شيطان مده . شفقت خود بر مگير كه ما عنايت خود از ايشان برنگرفته‌ايم . از اين معنى است كه به قيامت نداى وى امتى امتى گشت . يا عجبى اگر ديگران نفسى گويند و نفس حق نيست وى نيز صلى الله عليه و سلم امتى گفت و امتى نيز حق نيست . مر اين را معنىاى است كه بايستى كه اندر بزرگى همت وى و راستى سر وى همى نداى ربى گفتى . و لكن اندر زير اين سرى است ، و آن آنست كه ربى گفتن اندر زير امتى گفتن پنهان است . اندر آن امت همىگفت امتى ، نظارهء امت نكرد نظارهء دهندهء امت كرد ، چنانستى گويى كه چنين گويدى كه عطايى كه تو مرا دادى اندر مقام قرب بود اگر من از امتى گفتن بازايستم استحقار عطاى دوست باشد ، از اينجا واجب باشد شفاعت . چون وى زبان خويش همه امتى كرد ، محال باشد كه اندر دنيا ميان وى و ميان دوست ملك مقرب و نبى مرسل بگنجد ، و لكن [ سر ] به همان حال بود كه اول بود . امت را روان بود نه سر . حق عز و جلّ خواست تا زبان وى خود را گرداند همچنانك سر وى مر او را بود . امر آمد كه : سل تعطه و اشفع تشفع . هرچه خواهى بخواه ، هركه را خواهى بخواه تا از سؤال فارغ گردى و بجمله ما را باشى .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 613 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى