عبادت ذل است . طريق معبد يعنى مذلل بكثرة الوطى و يقال بعير معبد يعنى مذلل بكثرة الحمل . تو به عز وصف كردى خود را [ ما به ذل وصف كرديم خود را ] . به عز آنجا نازم كه ذليلان بينم به ذل نازم چون به عزيز رسم كه هركس كه پيش عزيزان عز برد ذل يابد ، [ و هركه پيش عزيزان ذل برد ] عز يابد . تا بزرگان چنين گفتهاند :
وضع الخد على الثرى عز . هيچ عزى بنده را برتر از قرب حق نيست .
و اين عز اندر ذل سجود است . چون روى به ذل بر خاك نهادى عز قرب ما يافتى . و اسجد و اقترب .
آن نيكوتر كه پيش ملك آن برى كه ملك را نيست . چون عز برى جواب آيد كه عز از ما بريد ، باز چون ذل برى جواب آيد كه آن آوردى كه ما را نيست ، آن دهيم ترا كه ترا نيست . پس كارى با وى بكردند صفت فضل و عدل بر وى عرضه كردند چندانى فضل ورا نمودند كه خلق هفت آسمان و زمين طاقت ديدار آن نداشتند . اگر آن فضل كه او را نمودند اندر مقامى كه غير وى اندر آن مقام ببود خلق بديدندى يا بشنيدندى همه ايمن گشتندى . و اگر آن عدل كه او را نمود و خلق بديدندى يا بشنيدندى نوميد گشتندى . گفتند طاقت ندارى ، با ايشان چندان گوى كه طاقت دارند تا با من به قنوط زنار نبندند ميان خوف و رجا [ بر ايمان ] همى قدم بفشارند .
سديگر آنچه خواستند دادن به دست رسول به روزگار جمله عرض كردند و به وى دادند ؛ از بهر آنكه دانستند كه اگر ما جمله به وى دهيم چون ورا باز فرستيم سر وى به عز و عطاى ما مشغول گردد و جمله عطا به وى دهيم تا از انتظار عطا فارغ شود [ 167 ب ] و به معطى مشغول باشد . ما را نبايد كه سر وى بجز ما مشغول باشد .
هركه جز از ما گرفت بجز ما داد ، ما خود دهيم تا خود به ما باز دهد ، تا ميان ما و هركسى واسطهاى باشد ، ميان ما و [ ميان ] اين دوست هيچ واسطهاى نباشد . از او همه محبت بود كه اندر ميان دوست و دوست غير نگنجد . چون سر بدين مقام و بدين معنى مستوفى گشت مستوفى بىخويشتن [ باشد ] . سر را همان جا بداشتند ، شخص را به خلق بازدادند و سر وى هم آنجا باز داشتند . و از اين معنى بود كه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 612
مساهمون: محمد روشن
ص٦١٢