بر ما . از اول حديث خويش تنها نگفت ، چون سلام حق بشنيد ، حديث خويش و آن امت بگفت . امر آمد كه تا اكنون همه حديث خويش تنها بگفتى اكنون همى علينا گويى . گفت : زيرا كه به كاف عليك كه مرا خطاب كردى و گفتى بر تو ، پس من هرچه خواهم گويم دوستان را بدين لطيفى به انبساط آرند . و از اين عجبتر آن است كه حق تعالى ورا گفت : السلام عليك بر خصوص . وى همىگويد سلام علينا بر عموم . تا دوست با تو كسى نيست علينا چيست . اگر شخص با من نيند به عنايت با مناند . اهل بيت خويش را ياد نكرد بر خصوص و نه مر صحابه را . و لكن همه امت را بر عموم ياد كرد . آن سلام كه نصيب وى آمد خاص مر خويشتن را بسنده نكرد . همه امت را با خويشتن شريك كرد ؛ از بهر آنكه سلام ايمن كردن است چون خود را ايمن ديد از بيم قطيعت شركت اندر آورد امت را تا ايشان نيز از [ بيم ] قطيعت ايمن باشند .
و باز گفت : على عباد الله الصالحين . جماعتى اين را به ملايكه باز بردند كه عباد الله الصالحين فريشتگاناند . و گروهى به مؤمنان باز بردند و استدلال كردند بدانكه خداى عز و جلّ گفت :
أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ .
چون حق عز و جلّ جفاهاى اين امت بسيار دانست با همين مر ايشان را صالحين خواند . مصطفى از وى بياموخت اندر مقام مناجات ؛ با ايشان همان گفت كه از حق تعالى شنود .
نيكويى ناكرده گفتن كرم است و بدى كرده گفتن عيب است ، ناكرده گفتن چگونه باشد ؟ ! ندا آمد كه اشهد ان لا إله الا الله گواهى [ داد ] حق تعالى مر خود را به خداى مصطفى عليه السلام گفت : و اشهد ان محمدا عبده و رسوله . تو گواهى دادى مر خود را بر آنكه تو اى من نيز گواهى دهم مر خود را بدانكه منم . گواهى دهم كه بندهام . اى دوست بدين مقام همى به بندگى نازى . بلى من اين مقام به بندگى يافتم از آنجا كه مرا بردى : اسرى بعبده ، نامى كه مرا دادى [ مرا بدان ] نام بدل نيست . تو عزيز به ربوبيت و من عزيز به عبوديت . صفتى كه عز از آن صفت يابم چرا برگردم . هر بندهاى كه قدم بر مقام بندگى بيش افشارد از خداوند مراد بيش يابد . بندگى ذل كشيدن است كه