همه انبيا بيرون آورد و از عرش تا ثرى هيچ ملك مقرب نبود و هيچ نبى مرسل الا صفت وى با ايشان بگفت . يكى از آن آنست كه چون ملايكه طعن كردند اندر آدميان و گفتند : أ تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء . جواب آمد كه : انى اعلم ما لا تعلمون . گروهى گفتند كه من اندر ايشان آن دانم كه شما ندانى . گفتند آن محمد است يعنى كه ما را اندر ميان ايشان دوستى است كه ما اين همه كه اندر گذاريم از بهر آن دوست در گذاريم . محل آن دوست ما دانيم و شما ندانيد .
و به قصهء موسى عليه السلام امر آمد : و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا .
ندا موسى را بود و خلعت مصطفى را عليه السلام . پس در هفت آسمان و زمين ذكر وى كرد و ثناى وى نشر كرد و به هر جاى نام وى مهر كرد و رقم زد تا همه خلق به ديدار وى مشتاق گشتند ، تا كى پديد آيد كه اين دوست را ببينيم . آوردن را تأخير همىكرد تا شوق بر شوق زيادت همىگشت باز كل ممنوع عطشان . چون ورا بيرون آورد اول حال تقدير كرد تا مر او را با صديق به غار برد و اندر غار درى از دريا بگشاد تا بر اهل زير زمين و بر خلق دريا مر ورا جلوه كرد باز زمين را بنوشت .
اندر خبر است كه آن فرشته را كه بر زمين موكل است امر كرد تا رگهاى زمين را بكشد ، بكشيد ، زمين فراز هم آمد ، چنانكه مر رشتهء سفره را بكشند ، و اين گرد آوردن زمين نه مراد آن بود تا زمين را به محمد نمايد ، و لكن مراد آن بود تا محمد را بر اهل زمين جلوه كند .
و اگر وى مريد بودى نظارهء زمين را ورا سوى ايشان بردندى . چون ايشان مريد بودند ايشان را سوى وى آوردند . چون بر اهل زمين جلوه كردند ؛ اهل آسمان را روى نبود كه ايشان را بر زمين جاى نبود ، و از مقام عبادت مر ايشان را خالى كردن روى نبود تا به خوف قطيعت و بعد مبتلا نگردند ؛ از بهر آنكه چون يكى را از آن ايشان به زمين فرستادند نه به رسالت ، و آن ابليس بود ، ديدند كه بر وى چه آمد . اگر نيز ايشان را به زمين فرستادندى بىرسالت بترسيدندى كه بر ايشان آن آيد كه بر آن ديگر آمد . پس بر ايشان
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 602
مساهمون: محمد روشن
ص٦٠٢