پس زبان ملامت دراز كردند و گفتند : امرأة العزيز تراود فتاها عن نفسه .
ملك خويشتن را بندهء بنده كرده است . و اين مكر بود تا دوست را بر ايشان عرض كرد چنان كه خداى عز و جلّ گفت :
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ .
چون ملامت به زليخا رسيد از ملامت باك نداشت و گفت دوست ما از آن دوستان نيست كه ما را از ملامت باك بايد داشتن . ايشان ما را ملكه خوانند و يوسف را عليه السلام بندهء ما . خطا كردند ، ملك وى است و بنده ما . [ ازيرا كه همواره بنده محب باشد و ملك محبوب . مراد ملكان را باشد و زير مراد بودن بندگان را ] همواره مراد محبوبان را باشد و زير مراد بودن محبان را . پس زليخا گفت ما دوست را بر ايشان جلوه كنيم تا دانند كه بر ما جاى ملامت نيست . مر ايشان را بخواند و دعوتى بساخت ، و مر يوسف را گفت : اخرج عليهن ، [ 164 ب ] و اليهن نگفت . اگر اليهن گفتى سلامت يافتندى ، چون عليهن گفت بلا آمده بود . قصه آنچه بود جاى ياد كردن وى روى نيست . زليخا به ايشان معذور گشت ، بنمود زليخا مر ايشان را كه آنكه به يك ديدار بىتقدم محبت با شما اين بلا كرد ، هفت سال با ما با تقدم محبت چه بلا كند ؟ ! آنجا نظر ظاهر بود بلا بر ظاهر آمد ، و زليخا را نظر در سر بود بلا بر سر آمد . ايشان را دست بريدن بود از تناول طعام و مر زليخا را سر بريدن بود از كل كون . ايشان محب نبودند بر دست خويش مالك بودند ، تصرف اندر ملك خويش كردند . باز زليخا محب بود محب مالك نباشد [ مملوك باشد ] ، مملوك را اندر ملك خداوند تصرف نرسد . مر ايشان را شومى ملامت به بلاى قطع اوگند ؛ و مر زليخا را بركت حرمت از قطع نگاه داشت . ايشان را تقدم معرفت و خدمت نبود .
يوسف به ايشان نظر هيبت كرد ، بلا بر ايشان آمد باز زليخا با تقدم معرفت و حرمت بود با وى به شفقت صحبت كرد ، سلامت از صحبت نصيب وى آمد . چون اين معنى اندر جلوه كردن يوسف ثابت كرديم بازگرديم به جلوه كردن مصطفى صلى الله عليه و سلم .
بزرگان چنين گفتهاند كه خداى عز و جلّ مصطفى را به آخر