كجا نزديكتر پيدا نه . مقام ورا سر نه ، از بهر آنكه وى به ذات خويش همه سر بود . و چنين گفتهاند كه يكى از اين هفت مقام ورا صد هزار بار از عرش تا ثرى بيش بود .
بازگرديم به اول سخن . هركه خواهد كه دور تر بيايد از نزديكتر جدا شود . به حكايات چنين آوردهاند كه يكى از خلفا فرمود تا غلامى را از غلامان وى شراب دهند . ساقى ورا شراب داد . نگرفت . به حاجب فرمود تا بدهدش . بداد . نگرفت . وزير را فرمود تا بدهدش .
بداد . نگرفت . ملك خود بشد قدح را بگرفت و گفت بگير . نگرفت .
ملك برپاىخاست و گفت بگير . نگرفت . وزير مر آن غلام را گفت بىادبى مكن خداوند پيش تو برپاىخاست بگير . گفت يا ابله ، ناگرفتن ما بود كه او را پيش ما برپاىكرد . بزرگان چنين گفتهاند اگر دنيا بر مصطفى عليه السلام عرضه كردند بگرفتى [ هرگز عقبى نيافتى ، و اگر چون عقبى عرضه كردند بگرفتى ] مولا تعالى را نيافتى . من احب الدنيا فاتته العقبى و من طلب العقبى فاته المولى و من طلب المولى فله المولى و العقبى لان من له المولى كيف يفوته غير المولى .
و گروهى گفتهاند اندر حكمت معراج كه بردن را حكمت آن بود ، و الله اعلم كه خداى عز و جلّ خواست كه مصطفى را عليه السلام از شغل خويش فارغ گرداند تا همه شغل وى شغل امت گردد ، خواست تا او را دستآموز گرداند با قيامت و با بهشت و با دوزخ . و اين را مثلى است به قصهء موسى عليه السلام چون به مناجات آمد ندا آمد ما تلك بيمينك يا موسى . و خداى عز و جلّ خود دانست كه وى چه دارد . و لكن موسى ندانست ، تنبيه وى خواست از سر عصا ، و آن [ آن ] بود كه موسى عصا را چوب دانست ، و مولا عز و جلّ اندر وى ثعبانى دانست . اگر آن روز سر وى ننمودى ، چون روز جنگ جاودان عصا ثعبان گشتى ، همچنانكه دشمن بترسيد دوست نيز بترسيدى روز مناجات امر آمد كه القها يا موسى . چوب بيفگند . خداى عز و جلّ گفت :
فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى .
ناديده ديد بترسيد . امر آمد كه :
خُذْها وَ لا تَخَفْ .
بگير و مترس . سنعيدها سيرتها الاولى . چنان كه از چوبى