ميان ايشان اين روا باشد از بهر آنكه هر دو جسميناند . باز اهل سنت و جماعت چنين گفتهاند كه تا محمد به زمين بود از خداى تعالى دور تر نبود . چون به قاب قوسين او ادنى رسيد نزديكتر نبود ، از بهر آنكه قرب حق تعالى ملازقت نيست كرامت است ؛ و بعد حق تعالى مسافت نيست اهانت است . پس حكمت اندر بردن به معراج كرامتى بود . و آن آنست كه خداى تعالى خواست تا خزاين ملك خويش بر وى عرضه كند . و عادت ملوك است كه چون يكى از خادمان خويش را خواهند كه مر او را زيادت كرامتى دهند كه مر ديگران را نباشد ، آن كرامت آن باشد كه خباياى [ كنوز ] خويش مر كسى را از اهل مملكت آگاه نكرده باشد مر او را آگاه كند و به سر كنوز برد و مشاهده بنمايد . پس اين نمودن خباياى مملكت باشد .
اين است معنى قول پيغمبر عليه السلام كه زويت لى الارض فاريت مشارقها و مغاربها و سيبلغ ملك امتى ما زوى لى منها . بعضى گفتهاند كه اين [ نوشتن ] روى زمين نه از بهر نمودن ظاهر زمين بود و ليكن از بهر نمودن كنوز زمين بود . گنجهاى دار فنا همه به وى نمودند .
باز به سراى بقا بردند و گنجهاى دار بقا به وى نمودند .
آن سراى عدل بود و سراى رحمت بود . باز برتر بردند و گنج فضل و عدل و آن قضا و قدر بود كه اندر لوح پديد كرده بود به وى نمودند .
و باز برتر بردند و گنج رضا و سخط كه عدل و فضل اندر وى آورد به وى نمودند كه رضاى ما را علت نيست و سخط ما را علت نيست .
آنكه وى راضى به علت بود موافق شود يا ساخط به علت مخالف شود از بهر منفعت و مضرت شود . و بايد كه بر وى تغير روا باشد . و چون بر ما منفعت و مضرت روا نيست و بر ما تغير روا نيست رضاى ما را و سخط ما را علت نيست . پس رضاى ما موجب موافقت است نه موافقت موجب رضا و سخط . و اين نمودن اسرار كنوز دليل تأكد محبت باشد و كمال امانت . و تا محبت متأكد نباشد سر با وى نگويند ؛ و تا امانت كامل نباشد خبايا با وى ننمايند . و به بردن به معراج اشارت كرد كه ما را كس از وى دوستتر نيست و سر ما را كس
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 591
مساهمون: محمد روشن
ص٥٩١