تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 588

مساهمون:

ص٥٨٨
دوستان خويش را از دنيا نگاه دارد . درست شد كه اين سراى به دشمنان ماند ، باز سراى بقا به دوستان ماند . نبينى كه چون سراى بقا پيش آيد هركسى همىشتابد تا زودتر برسد و سيد صلى الله عليه و سلم اندر دشت قيامت ايستاده باشد و مىگويد تا يكى مانده است از امت من در عرصات قيامت من نروم . دليل بر آنكه وى براى خويش نفس نزند ، امتى امتى گويد . اين گفتار وى صلى الله عليه و سلم اندر آن وقت كه گويد امتى امتى غرض نجات امت نيست ، ظهور پاكى سر وى است . باز نمودن است كه اين دوست ما از آن است كه از ما براى خويش نفسى برنياورد و نياورده است . شاگرد جلد راه استاد گيرد . تو همه سخن غير مىگويى و آن خويش همىنگويى . از تو آموختم كه هرچه دارى مر غير را دارى نه مر خود را دارى . و از اين نيكوتر هست فاستوى ، راست بايستاد اى استوى ظاهره مع باطنه . هركسى را كه ظاهر با باطن مخالف بود تا گاه ظاهر تبع باطن بود ، و گاه باطن تبع ظاهر بود . باز اين دوست ما را راست بايستاد ظاهرش با باطن يكسان است نه ظاهرش اندر خدمت تقصير آورد نه باطنش اندر مشاهده و از مشاهدت با تحويل آورد . و از اين نيكوتر هست ، فاستوى ، راست بايستاد . كژى چه باشد باشگونه بودن . راستى چه باشد ، چنان كه دارند بودن . هركه بر اختيار خود زيد باشگونه است ، و هركه بر مراد ما زيد راست است . و نيز از اين نيكوتر هست : فاستوى ، راست بايستاد ، راست علو و كژى سفل است . هركه خويشتن را باز كشد كژ است و هركه خويشتن به ما سپارد راست است . از آنجا كه برديمش ذره‌اى بر فوات آنچه ماند غم نخورد ؛ و آنجا كه رسانيديمش ذره‌اى [ 161 الف ] به آنچه پيش نهاديم شادى نكرد . مانع ورا از منع مشغول كرد تا غم منع ياد نيايدش . [ و معطى ورا از عطا مشغول كرد تا شادى عطا ياد نيامدش ] . و از اين نيكوتر هست فاستوى ، راست بايستاد . چون همتش جايى بود تا آنجا كه مقام همتش بود نرسيد نه به راست نگه كرد و نه به