كرد اندر هوا خويشتن را نمودن بر سرى . گاه بنمودى و گاه پنهان گشتى . دست آموزش همىكرد تا چون كند . سبحان آن ملكى حال بنده اول چنين باشد كه اول سلام درختى را طاقت ندارد يا نمايش جبريل را پاى ندارد ، وى را بدانجاى رساند كه هر دو كون پيش وى آرند از قوت يقين و بزرگى همت چشم باز نكند و به وى ننگرد .
بازگرديم به سخن . آمد سوى خديجه مر او را گفت كه مترس اگر بدانى كه آن چيست چشمت روشن گردد . تا چنان گشت كه دل وى با آن آرام گرفت . جبريل به كنارهاى خويشتن را به وى نمود . بيش از چشم وى غايب نگشت . ترسان به خانه باز آمد . خديجه را خبر داد .
خديجه مر او را به كنار گرفت و بنشاند و گفت همىبينى ؟ گفت مىبينم . خديجه سر گشاده كرد . جبريل ناپيدا گشت . بگفت همىبينى ؟ گفت [ نه ] . چند بار [ 160 الف ] همىگشاد و همىپوشيد .
گفت يا محمد ، ايمن باش كه اين ديو نيست . ديو بىحرمت بود ، [ حرم ] ترا حرمت ندارد ، اين فريشتهاى است . بشارت مر ترا .
پس مصطفى عليه السلام به كوه حرا برآمد به همان غار اندر رفت . جبريل فروآمد و سلام كرد . مصطفى از كوه خويشتن را بينداخت . جبريل وى را به پر اندر گرفت . گفت مترس فاستوى .
گفتند اين نمايش جبريل بود كه اندر هوا بايستاد . و هو بالافق الاعلى . بر كنارهء برترين بود . از اول خويش بنمود . ثم دنا . باز نزديكتر آمد . فتدلى . فروهشت . و كان قاب قوسين او ادنى . چون گوشهء دو كمان وى را به پر اندر گرفت . پس هر آن وقتى كه جبريل امين عليه السلام مر مويى را كه خداوند آن موى كنار محمد را شايد حرمت دارد اولاتر كه دوزخ مر تنى را كه اندر آن تن دلى باشد كه محمد را دوست دارد حرمت دارد .
و گروهى گفتهاند كه خويشتن انداختن محمد از بيم بود كه چيزى ديده بود ناديده بترسيد . باز اهل حقايق چنين گفتهاند آن خويشتن انداختن از غيرت بود كه از اول كار عالىهمت بود ، در سر وى جز انديشهء حق نبود . چون جبريل بر او سلام كرد بترسيد كه نبايد كه كسى مرا از حق مشغول گرداند . خويشتن بينداخت . جبريل
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 585
مساهمون: محمد روشن
ص٥٨٥