ننهاد و بىمراد ما نفسى بر نياورد . و گروهى گفتند راست بايستاد مراد ما را . هرچه ورا مراد بود زير قدم آورد تا مراد ما مراد وى گشت . [ چون مراد ما مراد وى گشت ] ، ما همه آن كرديم كه مراد وى بود . دليل اين آن است كه حق تعالى مىگويد :
فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً
[ 160 ب ]
تَرْضاها
. ما همه آن كنيم كه خشنودى تو باشد . و گروهى چنين گفتند كه راست بايستاد تا ما بدان معنى كه هرچه شنيد از ما شنيد و هر كجا نگريد ما را ديد و هر چگونه جنبيد بر راه ما جنبيد و هر كجا رفت بر راه ما رفت و هر كجا انديشيد از ما انديشيد . و اين صفت محبان است اندر عشقى كه نه فسق باشد اين صفت روا باشد .
محبتى كه صدق باشد جز اين كى روا باشد .
و گروهى گفتند فاستوى راست بايستاد . معنى اين آن است كه چون ما او را گفتيم لا تمدن عينيك ، چشم به چيزى باز مكن . دانست كه آن چيز به ديدار وى نيرزد ، ديدار وى ما را از آن چيز دريغ است .
چشم بخوابانيد تا به ما رسيد و چشم باز نكرد . فاستوى اين باشد . و از اين نيكوتر هست فاستوى راست بايستاد اندر دوستى راست ايستادن چيست . راستى از دوست جز دوست ناخواستن است به آن يك بنده كه با ما راست ايستاد وى بود . هركسى را از ما جز ما چيزى خواستند مگر وى كه از ما جز ما نخواست . ما را سراى دو بود :
سراى فنا و سراى بقا .
چون سراى فنا بر وى عرض كرديم گفت : ما لي و للدنيا انما مثلى و مثل الدنيا كمثل راكب يزل فى ظل شجرة ساعة ثم راح عنها و تركها . بزرگى اين مثل كه اندر يابد ، آنكه اندر بيابانى بگذرد به سايهء درختى فروآيد نه آنجا بنا سازد نه وطن .
دل مشغول بود آنجا كه رفت مشغولتر بدانجاى كه همىرود تا چگونه رسد . با سراى فنا صحبت چنين كرد و اين سراى را به دشمنان بازگذاشت . دليل بر آنكه اين سراى دشمنان را است و دوستان را نيست . آنكه پيغمبر گفت صلى الله عليه و سلم : ان الله تعالى ليحمى عبده المؤمن عن الدنيا كما يحمى احدكم ابله عن مراتع الهلكة . گفت :
همچنانكه شما مر اشتران خويش را از هر گياه نگاه داريد ، حق تعالى