تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
بزرگى است كه اگر همه پرها باز كنم به يكى سوراخ بينى وى اندر آيم و به ديگر به درآيم ، وى را از آمدن و شدن من خبر نباشد . و گروهى چنين گفته‌اند كه اين استوى صفت جبريل است ، [ و لكن نه اين وقت چه به آوردن وحى كه جبريل بيامد عليه السلام و خود را بر پيغمبر صلى الله عليه و سلم عرضه كرد ] و آن آن بود كه پيغمبران عليهم السلام به اول حال چنان باشند كه خلوت بر ايشان دوست گردد . مصطفى عليه السلام همين بود . و ابتداى حال وى چنان بود كه هر كجا كه همىرفتى سنگ و كلوخ و در و ديوار و درخت بر وى سلام كردى بترسيدى . بر خديجه آمد و گفت : انى اخاف ان اكون شاعرا او مجنونا . باز اين از بهر آن گفت كه عرب چنين گفتندى كه هركه شعر گويد ، پريان‌اند كه اندر پيش وى سخن گويند و بر زبان وى برانند . چون مصطفى عليه السلام آواز سلامها بشنيدى بترسيدى كه نباشد كه من شاعر باشم يا ديوانه خواهم گشتن . چون با خديجه بگفت ، گفت كلا نه اين‌چنين است ، تو آنى كه امانت گزارى و نصيحت به جاى آرى ، ضعيفان را يارى كنى و يتيمان و بيوگان را تيمار دارى ، خداى عز و جلّ ترا ديوانه نكند . پيغمبر عليه السلام از جنون همىترسيد ، وى را خلعت نبوت همىساختند . بزرگان چنين گفته‌اند كه يافتن قرب به‌اندازهء خوف بعد باشد . هركه از دورى بيشتر ترسد نزديكى بيش ياود ، [ و هركه از فراق پيش ترسد وصال بيش يابد ، پس ] خلوت بر وى درست گردد . هر روز به كوه حرا برآمدى و به غار اندر رفتى و از آن غار به مكه نظاره همىكردى . مكيان را بديدى برهنه كه گرد خانه طواف كردندى و بتان را همىپرستيدندى ؛ و وى آرزومند خدمت خداوند خويش بر آنكه مرا چه بايد كردن . با خويشتن چنين گفتى من دانم كه اين چه اين‌ها مىكنند محال و باطل است و حق جز اين است ؛ و لكن ندانم امر چيست تا من نيز بكنم . تا گروهى تفسير اين آيت كه خداى عز و جلّ گفت :
وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى
، اين نهادند كه ما ياد كرديم : و وجدك ضالا عن معانى الخدمة فهداك اليها . چون حال اين بود كه جبريل عليه السلام آغاز
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 584 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى