نيز گفت : ما ضل صاحبكم ، فى الدنيا عن الدعوة ، و ما غوى ، فى العقبى ، و ما ينطق عن الهوى . و به آرزوى خود سخن نگويد . محب را خود آرزو و مراد نباشد . نيز به هوا سخن نگويد از بهر آنكه هوا مراد نفس است ، محبان را نفس نباشد . نفس محبان قلب باشد قلب ايشان مغلوب سر باشد و سر ايشان مغلوب دوست باشد . و مغلوب هرچند باقى باشد به ذات فانى باشد به معانى مغلوب به حكم غالب قايم باشد نه به حكم خويش . مغلوبان را هيچ حكم نيست : و ما ينطق عن الهوى . به هوا سخن نگويد از بهر آنكه افعال و احوال و حركات و سكنات و ظاهر و باطن و منع رفع وى هميشه در شريعت باشد ، چون به هوا گويد شريعت نباشد . و ما ينطق عن الهوى . به هوا سخن نگويد .
هوا مراد جستن است . محب را مراد نباشد . مرادجو محب نباشد ، هر كه مراد جويد آنجا آرندش كه مراد وى نيست ؛ و هركه مراد زير قدم آرد همه آن كنند كه مراد وى است .
باز گفت : ان هو الا وحى يوحى ، اى ما قول هذا الحبيب ، الا وحى يوحى ، اليه من السماء . بر زبان اين دوست ما نفسى نرود مگر به وحى ماورا از صفت وى بستانند مجرى فعل خويش گردانندش نه جويندهء هواى خود . معنى اين آن است كه ظاهرش به باطن نگران و باطنش به ما نگران . آنچه بنماييم به باطن بيند . چندانى كه اذن يابد ظاهر را بنمايد تا به قول و فعل ظاهر كند . باز خلق به ظاهر وى نگراناند .
آنچه به ظاهر برآيد خلق از وى بگيرند . مر خلق را بيش از آن راه نداد كه بر ظاهر اين دوست بينند . كس را بر باطن وى خود راه نيست . و باز گفت : علمه شديد القوى ، قيل علمه جبريل شديد القوى .
و اين لغت جبريل است بياموزد محمد را جبريل قوى . چنان كه خداى عز و جلّ گفت :
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى قَلْبِكَ .
و خداى تعالى جبريل را وصف كرد به آيتى ديگر گفت :
ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ .
و قوت وى بدان جايگاه است كه شارستانهاى قوم لوط پر بزد و به آب سياه فروبرد . بكند و به هوا برآورد تا نزديك آسمان باز نگوسار كرد ، چنان كه خداى تعالى گفت :
عالِيَها سافِلَها .
ابراهيم عليه السلام جبريل را پرسيد كه ترا چه مايه رنج رسيد ؟ گفت كه پشهاى بر من