تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
دوست مرا هلاك كن . آن‌كس كه نمرود را به يك پشه هلاك تواند كردن به يكى عتبه ورا شير به كار نيايد . و لكن شير فرستادن موافقت قول دوست [ بود ] كه گفته كه كلبا من كلابك . دليل اين در قصهء ابراهيم است . مر او را امر آمد كه بدين جفا كه اين دشمن ما با تو كرد عقاب وى اندر مراد تو نهاديم . به چه خواهى تا او را عذاب كنيم . گفت به پشه‌اى تا خوارى خويش بداند . مولى عز و جلّ ورا به پشه‌اى هلاك كرد . نيم‌تن [ و ] يك چشم نداشت و يك پاى نداشت . چون هلاك گشته بود ، گفت يا ابراهيم اين تو خواستى ، اگر به ما باز گذاشتى ما او را به جانورى هلاك كردمانى كه هزار از آن بايستى تا پشه‌اى آمدى . آنجا پشه گماشتن به موافقت خليل بود و اينجا شير گماشتن بر موافقت حبيب بود . پس چون شير بيامد و بگذشت و مر يكان‌يكان را ببوسيد ، از هيچ كس كيد عداوت مصطفى عليه السلام نيامد . بگذشت و اشتران را ببوييد و بارها ببوييد و مردم را و اشتران را . ملك جل جلاله چنان بخوابانيد كه شير دهن و بينى بر روى هريك نهاد و كس بيدار نگشت . آنكه عزيز را عليه السلام صد سال تواند خوابانيدن و اصحاب الكهف را سيصد و نه سال تواند خوابانيدن ، ساعتى اعداى مصطفى را عليه السلام تواند خوابانيدن . چون شير از همه اندر گذشت عتبه را ببوييد گند عداوت بيافت . مولا عز و علا خواب بر وى گران گردانيد تا شير ورا زير اندر آورد و خرد بشكست ، چنان كه بزرگترين استخوان وى چند پشه‌اى بود . نه پوست وى بدريد نه گوشت وى بخورد ، خون وى بياشاميد . گفت گوشتى را كه اندر آنجا عداوت محمد است شكم سگى را نشايد ؛ پس دلى كه در آنجا محبت محمد است اولاتر [ 159 الف ] كه دوزخ را نشايد . كاروانيان بيدار نگشتند تا آفتاب گرم نگشت ، چون بيدار گشتند از ميان خويش عتبه را گم يافتند . پس خداى عز و جلّ اين سوره فرستاد بدين قصه كه ياد كرديم ، و به نجم سوگند ياد كرد و گفت : ما ضل صاحبكم و ما غوى ، اى ما اخطأ و ما كذب . نه قصه دروغ گفتن كرد و نه خطا كرد تا بر زبان وى بر قصد دروغ رفت . و