ناشنيدن ، چنان كه مصطفى گفت صلى الله عليه و سلم [ 122 الف ] حبك الشىء يعمى و يصم . پس هركه دعوى محبت كرد از خود و از معانى خويش تبرا كرد . اگر چيزى بيند خود را اندر كونين دعوى محبت باطل است ، جان كه از وى عزيزتر نيست در كار دوست [ كنى ] باز بينى كه چه كردم ! و الله كه هيچچيز نكرده باشى ، از بهر آنكه محبت رق است و رق ضد ملك است ، هركه خود را ملك دانست از رق تبرا كرد ، و چون از رق تبرا كرد قاعدهء محبت ويران كرد .
از اين معنى گفتند كه ما را فعل نيست ، و چون ثابت كرديم كه بندگان را فعل است ، فعل بندگان كسب بود و فعل حق تعالى خلق .
پس بنده كاسب است [ و خالق نيست و خداى عز و جلّ خالق است و كاسب نيست . هر فعل كه از قدرت قديم آيد آن را خلق خوانند و هر فعلى كه از آن قدرت محدث آيد آن را كسب خوانند ] به حقيقت . يك فرق ميان كسب و خلق آن است كه ياد كرديم .
[ قوله ] : « و قال بعضهم معنى الاكتساب ان يفعل لجر منفعة او دفع مضرة لقوله تعالى لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت » . كسب آن باشد كه فاعلى فعلى كند جر منفعت را يا دفع مضرت را . دليل آن قول خداى تعالى ياد كرديم . پس از بهر آن بنده را كاسب خوانند كه فعل وى از دو بيرون نيست : يا طاعت كند مر جر منفعت ثواب را و دفع مضرت عقاب را يا معصيت كند جر مضرت باشد و دفع منفعت .
و كاسب به لغت آن باشد كه چيزى حاصل كند جر منفعتى را يا دفع مضرتى را ، و افعال بندگان از اين خالى نباشد يا دينى يا دنيايى .
پس فعل ايشان كسب است . باز خداى عز و جلّ هرچه كند بى خود جر منفعت نكند و از خود دفع مضرت نكند بل منفعت غير را كند و مضرت غير را كند ؛ ورا از خلق نه منفعت باشد و نه مضرت ، از بهر آن فعل ورا كسب نشايد گفتن ، فعل كه از بهر جر منفعت كنى دليل نيازمندى فاعل بود ، و فعل كه از بهر دفع مضرت كنى دليل عجز فاعل بود ، و چون حق تعالى را صفت نيازمندى و عجز روا نيست ، جر منفعت و دفع مضرت روا نيست .
و گروهى گفتند خالق آن بود كه از عدم به وجود آرد و كاسب
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 446
مساهمون: محمد روشن
ص٤٤٦