بنده خواهد كه از اين [ دو ] كار يكى بكند آن خواست آن كار و اختيار وى اندر سر وى خداى عز و جلّ آفريند همچنان كه به اندام ظاهر [ كارى ] بكند ، باز حركات آن فعل اندر وى خداى عز و جلّ آفريند .
جمله مذهب ما اين است [ كه ياد كرديم ] كه بنده كاسب است اقوال را به زفان و افعال را به جوارح ، و فكرت و تصور را به قلب ؛ و اين همه خالق خداى است عز و جلّ ، بدان دليل كه ياد كرديم .
« قال الحسن بن على [ عليهما السلام ] ان الله تعالى لا يطاع باكراه و لا يعصى بغلبة و لم يهمل العباد من المملكة » . گفت : خداى عز و جلّ را به اكراه طاعت ندارند از بهر آنكه بر طاعت كسى اكراه كند كه ورا به آن طاعت حاجت بود . از اين معنى گفت خداى عز و جلّ :
لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ .
گفت نه مرا تو به كار آيى تا اكراه كنم ، و لكن من ترا به كار آيم . اگر تو مرا يك بار بخواهى من هزار بار بخواهمت . [ 123 ب ] آنكه ما را بخواهد اندر خطر است ، باشد كه بيابد و باشد كه نيابد . پس آنكه ما را نخواهد ما را كى يابد ؟ ! و شايد كه نفى اكراه را معنى كرم باشد . گفت اكراه نكرديم ترا و لكن امر كرديم . چون امر مرا كار بستى ثواب پيدا كردم ، وگر كار نبستى عقاب پيدا كردم . چون موافقت كردى نه با من نيكويى كردى چه با خويشتن نيكويى كردى . و چون مخالفت كردى نه با من بد كردى چه با خويشتن بد كردى . پس مرا جنگ با تو از بهر تو است نه از بهر خويش را . از بهر اين گفت خداى عز و جلّ :
وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً .
اگر ترا بر خويشتن رحم نيست ما را بر تو رحم است . خود را نيكوخواه تا ما ترا دوست داريم ، و خود را بد مخواه كه ما ترا دشمن داريم .
پس چون نگاه كنم با من آشتى نه كردهاى چه آشتى با خويشتن كردى ، من با تو آشتى كردم ، و با من جنگ كردى چه با خويشتن جنگ كردى من با تو جنگ نكردم ، و اين دليل كمال كرم است ، كه چون تو نيكويى خويش خواهى با تو نيكويى كنم ، وگر نيكويى خويش نخواهى چنانستى كه بر ما به نزديك تو مقدارى نيستى ترا به تو بهجا