تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
نبينى كه درخت را بجنبانند و خطاب نكنند كه بجنبد . جمادات مخاطب نه‌اند ، از بهر آنكه مجبوراند و مختار نه‌اند . اگر من نيز مجبور بودمى و مختار نبودمى و مرا فعل نبودى ، امر نماز و روزه و زكات و حج نيامدى ؛ و نهى زنا و لواطه و مى و كفر [ و ] دزدى همه هذيان بودى ؛ و كلام حكيم هذيان نباشد . وگر [ نيز ] چنان بودى كه ايشان گفتند وعد و وعيد را فايده نبودى ، چون بر ايمان و طاعت وعد كرد ، و بر كفر و معاصى وعيد كرد گفت ايمان آر و طاعت آر تا ثواب دهم ؛ و كفر و معاصى ميار تا عقوبت نكنم . درست شد كه مرا فعلى است كه پيش از آن فعل بدان فعل مأمورم يا منهى ؛ و از پس از آن فعل يا بدان فعل معاقبم يا مثاب‌ام . درست شد كه مرا فعل است . و اين فصل از بهر آن آورد كه اصل مذهب معرفت به ظاهر به جبر ماند ، و ليكن به حقيقت چون بكاوى ضد جبر است و جبر را با وى هيچ آشنايى نيست . اما آنكه گفتيم به ظاهر به جبر ماند از بهر آن گفتيم كه جبرى مىگويد كه مرا فعل نيست و عارف [ نيز ] بگويد مرا فعل نيست ، به ظاهر مثلين آمدند ، و ليكن اندر زير وى سرى پنهان است و آن آنست كه جبريان فعل نبينند و عارفان مفعول نبينند . جبرى گويد مرا فعل نيست و عارف گويد مرا مفعول نيست . فعل ناديدن كاهلى است و مفعول ناديدن جوامردى است . چون جبرى گفت مرا فعل نيست ، امر و نهى تباه كرد و وعد و وعيد تباه كرد [ و مر خداوند را به امر و نهى مخطى كرد ، و خود را به كردن و نه كردن معذور كرد ، بندگى از ميان برداشت و شريعت را تباه كرد . ] باز عارف چنين نگفت و ليكن گفت مرا فعل است و خداوند را بر من امر و نهى است ؛ و وى به امر و نهى حكيم است و بر طاعت وعد است و بر معصيت وعيد است و شريعت حق است ، و مرا از اين موافقت بد نيست ، و خلاف كردن روى نيست و بنده را از بندگى چاره نيست . اين همه اقرار بياورد درستى اعتقاد را ، و آنگه چندانكه بتوانست كار بست تحصيل عبوديت را . باز چون كرده بود و گفت مرا فعل نيست ؛ ، از بهر آنكه افعال وى از دو برون نبود ؛ يا مخالفت