تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
بكردى . پس درست شد كه [ بر ] مذهب معتزله و كراميان خلق اندر افعال خويش از خداى عز و جلّ مستغنىاند ، باز نزديك اهل حق [ سنت و جماعت ] ساعتى و لحظتى از خداى عز و جلّ مستغنى نه‌اند . [ قوله ] : « و لا كانوا فقراء اليه » . آنگاه معنى نبودى قول خداى را تعالى :
يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ .
چون بىنيازى صفت خود نهاد و نيازمندى صفت خلق همچنان‌كه هرگز ورا به خلق نياز روا نبود ، خلق را از وى بىنيازى روا نبود . [ قوله ] : « و لكان قوله :
إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
، لا معنى له » . و اگر چنين بودى كه مخالفان ما گفتند مر قول خداى تعالى را كه گفت :
إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ،
معنى نبودى ، از بهر آنكه اين امر است مر بندگان را كه بگويند كه نيرو از تو خواهيم . اگر استطاعت اعضاى سليم بودى چون داده بودى گفتن كه بده محال بودى ؛ و اگر اين قوت باقى بودى يافته را گفتن كه بده [ 119 الف ] هم محال بودى . درست شد كه استطاعت اين هر دو نيست اعضاء سليم نيست و قوت باقى نيست ، و لكن قوتى است عرضى بىبقا تا چون آن قوت با آن طاعت سپرى گردد باز قوتى ديگر بايد مر طاعتى ديگر را تا سؤال را فايده حاصل آيد ؛ از بهر آنكه هرگز سؤال درست نيايد مگر به چيزى معدوم موجود را خواستن محال بود . و اين آيتى است چهار كلمه جملگى توحيد اندر وى ، از بهر آنكه نزديك جبريان بنده را فعل نيست ، و نزديك معتزليان بنده را از خداى تعالى يارى به كار نيست . چون بنده گفت : اياك نعبد ، ترا پرستيم به عبادت مقر آمد ، و عبادت فعل وى است ، چون خويشتن را فعل گفت از جبر بيزار گشت . و باز چون گفت : و اياك نستعين ، از تو نيرو خواهيم ؛ مقر آمد كه بىاعانت تو كار نتوان كرد ، به توفيق دادن مقر آمد ، از اعتزال بيزار گشت ؛ و كمال توحيد اين است ، از خويشتن ذل و نيازمندى دانستن و از خداى تعالى توفيق منت دانستن . « قوله و لو كانت القوة قبل الفعل و هى لا تبقى لوقت الفعل [ 119 ب ] لكان الفعل بقوة معدومه » . و اگر قوت فعل پيش از فعل بودى ، و آن قوت را بقا نبودى تا وقت فعل به قوتى معدوم