عرض اندر وى موجود آمده است ، مرو را باقى گفته باشيم به بقاى غير . و روا نباشد كه هيچ موصوف به صفت غير موصوف آيد چه اگر اين روا باشد متحرك روا بود به حركت غير و ساكن به سكون غير و حى به حيات غير و ميت به موت غير .
پس درست شد كه عرض به نفس خويش باقى نيست و به بقاى خويش باقى نيست و به بقاى غير خويش باقى نيست ؛ و قسمى چهارم نيست كه ورا بدان قسم باقى داريم ؛ درست شد كه مرو را خود بقا روا نيست ، و باطل گشت قول آن كسهايى كه عرض را باقى دارند .
[ باز گفت ، قوله ] : « و اذا كان كذلك وجب ان يكون قوة كل فعل غير قوة غيره » . گفت : چون چنين است كه ياد كرديم واجب آيد كه قوت هر فعلى غير قوت فعل ديگر باشد ، يعنى چون درست كرديم كه مر عرض را به هيچ حال بقا روا نيست ، پس ورا وجود بود و بقا نبود ، هم آنگاه كه موجود آيد معدوم گردد بلافصل ، و چون چنين بود دو فعل كه موجود آيند يا به دو وقت موجود آيند يا به دو مكان . اگر به دو وقت موجود آيند آن [ قوت كه ] وقت فعل [ اول ] موجود آمد بقا نيابد تا وقت فعل ديگر فعل ديگر را قوت ديگر بايد ، و اگر اين دو فعل اندر دو محل موجود آيند قوت اين فاعل نه قوت آن فاعل بود ، چنان كه حيات اين نه حيات آن بود . درست شد كه هر فعلى را قوتى بايد غير قوت آن فعل ديگر .
[ قوله ] : « و لو لا ذلك لم يكن بالخلق حاجة الى الله تعالى عند افعالهم » . و اگر نه چنين بودى خلق را حاجت نبودى به خداى وقت فعل ، يعنى اگر استطاعت اعضاى سليم بودى ، بنده را به خداى تعالى حاجت آنگه بودى كه ورا عضو سليم بدادى چون داد ، بيش بنده را به خداى تعالى هيچ حاجت نماندى مر كردن فعل را ، و لكن هرچه خواستى بكردى . و اگر نيز عرض باقى بودى چون خداى تعالى اندر اين عضو قوتى نهادى اين قوت باقى ماندى به وقت نهادن قوت بنده را به خداى تعالى حاجت بودى ، چون قوت نهاد بيش حاجت نماندى ، و لكن به همان قوت هرچه خواستى هرگاه خواستى هر چگونه خواستى
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 439
مساهمون: محمد روشن
ص٤٣٩