شد كه استطاعت اعضاى سليم نيست و باشد كه مر يكى را عضوى باشد به تركيب بزرگتر و مر آن ديگر را عضوى به تركيب خردتر ؛ و آن خردتر قوىتر باشد از اين بزرگتر . اگر استطاعت نفس عضو بودى اين عضو بزرگتر قوىتر بايستى . پس درست گشت كه عضو استطاعت نيست ، و لكن استطاعت معنى است اندر عضو ، و آن قوت است . چون قوت متفاضل است اعضا به افعال متفاضل است . و نيز چون حى به حيات حى است تا آن وقت كه حيات بر جاى است حى حى است و علم و جهل و حركت و سكون همچنين . پس عضو سليم بر جاى باشد به دو وقت و فعل از وى متفاضل ، تا همين عضو به يك وقت ده من بار برگيرد و به وقتى ديگر صد من بيش ؛ اگر استطاعت عضو بودى تا عضو بر جاى بودى فعل بر جاى بودى . چون عضو بر جاى است و فعل بر زيادت و نقصان ، درست شد كه استطاعت چيزى است اندر عضو غير عضو . چون اين چيز همىبيفزايد فعل بيفزايد ، و چون همىبكاهد فعل همىبكاهد ، و عضو به هر دو وقت بر جاى ؛ و آن معنى نيست مگر قوت . درست شد كه استطاعت اعضاى سليم نيست . باز دليل آورد بطلان قول آن كسها را كه عرض باقى گفتند .
و گفت : « ثم لما كانت القوة عرضا و العرض لا يبقى بنفسه » .
گفت : چون قوت عرض است و عرض به نفس خويش باقى نباشد ، از بهر آنكه اگر روا باشد كه چيزى باقى باشد به نفس خويش بىبقا روا باشد متحرك به نفس خويش بىحركت و ساكنى به نفس خويش بىسكون و حى و ميت و عالم و جاهل و مجتمع و متفرق ، همچنين همه به اين قياس چون باتفاق متحرك نباشد مگر به حركت و ساكن به سكون و حى به حيات و ميت به موت و ديگر موضوعات همچنين ، درست شد كه باقى نبود مگر به بقا . و روا نباشد كه چيزى باقى بود به نفس خويش اين يك فصل تباه گشت . [ 118 الف ]
« قوله و لا ببقاء فيه لان ما لا يقوم بنفسه لا يقوم به غيره » . و روا نباشد كه اين يك عرض باقى بود به بقاى اندر وى ؛ از بهر آنكه هر چيزى كه به خود قايم نباشد غير به وى قايم چگونه باشد ؟ ! معنى اين سخن آن است كه بقا عرض بود و عرض صفت است ، و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 437
مساهمون: محمد روشن
ص٤٣٧