تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
صفت قايم به موصوف بود . پس موصوفى جسم تا صفت عرض به وى قايم شود . پس همى روا نباشد كه عرض موجود آيد مگر قايم به غير خويش ، و آن جسم است ، و چون مر اين عرض را صفتى نهيم ما به وى قايم گردد محال باشد ؛ از بهر آنكه چيزى كه به خود قايم نبود غير به وى قايم چگونه بود ؟ ! و نيز جسمى بايست تا اين عرض به وى قايم گشت ، چون اين عرض باقى باشد به بقا ، و آن بقا هم عرض [ اين عرض ] است ، صفت جسم گردد ، از بهر آنكه محل اعراض جسم بود . و نبينى كه آن محل كه اين عرض به وى قايم بود ، جسم بود اگر عرض به اين عرض قايم شود اين عرض جسم بايد ، و اين محال است . و اگر عرض نيز باقى به بقا بودى كه اندر وى موجود آمد ، آن بقا باقى بود تا اين عرض به وى بقا يابد . و چون آن بقا باقى بود به بقا بايد كه باقى بود ، و آن بقاى ديگر نيز هم به بقا باقى بود الى ما [ لا ] يتناهى ؛ و اين محال است . درست شد كه عرض باقى نيست به بقايى كه اندر وى بود . و سديگر آن است كه بيان كرد ، و گفت : « و لا يبقى ببقاء فى غيره لان بقاء غيره ليس ببقاء له فبطل ان يكون له بقاء » . و روا نباشد كه عرض باقى بود به بقايى اندر غير وى ، از بهر آنكه بقا غير بقاى وى نبود . پس باطل گشت كه مر عرض را بقا باشد ؛ و معنى اين سخن آن است كه بعضى از اين مخالفان ما همى چنين گويد كه عرض به بقاى خويش باقى نيست ، و لكن چون عرض اندر جوهرى قايم شود تا آن جوهر را بقا بود ، اين عرض را بقا بود به بقاى آن جوهر نه به بقاى خويش ؛ اين را همى باطل كند و همىگويد كه جوهر غير عرض است و عرض غير جوهر ؛ از بهر آنكه غيرين آن بود كه جائز بود يكى با عدم ديگر و جائز بود وجود اين جسم وقتى بىاين حركت كه حركت معدوم گردد و اين جسم باقى ، و باز سكون معدوم گردد و همين جسم باقى ، چون همى جائز بود وجود اين جسم و اين عرض درست شد كه غيرين‌اند . پس اگر اين عرض را [ باقى ] گوييم به بقاى آن جسم كه اين
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 438 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى