تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
نخستين كسى كه مذهب قدر آشكارا كرد عمرو بن عبيد بود لعنه الله . مردى زاهد بود ، تا خلق به زهد وى مثل زنند . گويند :
كلنا نطلب صيد * كلنا نمشى رويد غير عمرو بن عبيد
و لكن با اين همه زهد گبر بود ، از بهر آنكه قدرى بود تا بدانى كه علت وجود ايمان زهد نيست ، و علت زوال ايمان فسق نيست . خلافت آدم صلوات الله عليه از [ پس ] عصيان آمد ، و لعنت ابليس از [ پس ] خدمت . آدم عصيان آورد و بديد ، خلافت يافت ؛ و ابليس طاعت آورد و بديد ، لعنت يافت . بازگرديم [ به ] حكايت عمرو بن عبيد . مردى [ روستايى ] بر وى آمد گفت : يا شيخ ، خرمن بدزديدند . دعا كن به خداى عز و جلّ تا خر من باز دهند . دست برداشت و گفت : يا رب ، خر وى بدزديدند و نخواستى كه بدزديدندى ، به دل ايشان اندر افگن تا باز دهند . اين مرد گفت مرا اين دعا نبايد ، چون خواست كه ندزدند و بدزديدند ، هرچند خواهد كه باز دهند ، باز ندهند ! همين عمرو بن عبيد اندر كشتى نشسته بود . گبرى با وى اندر كشتى بود . مر آن گبر را گفت ايمان آور . گفت اگر خداى بخواهد بيارم . گفت مگو چنين ، چه خداى مىخواهد كه به يارى ، و لكن ترا ابليس همىنماند . گفت پس ما را با خصم قوىتر بايد بودن . يعنى چون خداوند تعالى را از من مراد ايمان است و ابليس را مراد كفر ؛ و آن همىبود كه مراد ابليس است نه آنكه مراد خداى ، پس ابليس از خداى قوىتر آمد . كدام كفر بود از اين صعب‌تر كه مراد ابليس را بر مراد خداى عز و جلّ بگذارند ؟ ! و از طريق عقل چيزى بگوييم ، و آن آنست كه مر قدريان را گوييم كه [ اگر ] مردى با زنى زنا كرد و از زنا بار گرفت ، اين بچه كه آفريد ؟ چاره نيست از آنكه گويد خداى آفريد . گوييم خواست كه آفريند يا نخواست ؟ نتواند گفتن كه نخواست ، كه محال بود كه نخواهد و بيافريند . پس چاره نيست از آنكه گويد خواست كه بيافريند . گوييم خواست كه ايشان زنا كنند ؟ گويند نه . گوييم چگونه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 422 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى