و اين چنان است كه ابراهيم صلوات الله عليه گفت : و اذا مرضت فهو يشفين . مرض به خويشتن مضاف كرد و شفا به خداى تعالى ، هرچند ممرض و شافى خداى تعالى است ، تا زبان ثنا باشد و زبان شكايت نباشد .
و باز گفت : «
وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا
» . گفت : طاعت مدار مر آن را كه ما دل او را غافل گردانيديم . عن ذكرنا يعنى عن توحيدنا اى خلقنا الغفلة فيه . خداى تعالى غافل گردانيدن دل بندگان را به خود مضاف كرد .
به نزديك معتزله خداى تعالى دل كس را غافل نگرداند ، چه اگر غافل گرداند [ خداوند ] دل معذور گردد ، و نيز چون غافل گرداند باز عذاب كند جور باشد . جواب از فصل جور پيش رفته است . و ايشان مر اغفلنا را تأويلى نهند گويند اغفلنا اى وجدناه غافلا ؛ و اضلال رد همين گويند ، أضلّه أي وجده ضالا . و اين هوس است از بهر آنكه همچنانكه خداى تعالى مر اين كافران را ضال غافل يافت ، ملايكه نيز مر او را همچنين يافتند [ و انبيا مر ورا همچنين يافتند . ]
و ما نيز كه مؤمنانيم همچنين يافتيم ، و اتفاق است كه نه ملايكه را و نه انبيا را و نه ما را مضل كافران شايد گفتن ، [ چه ] اگر معنى اضله وجده ضالا بودى ، چون شايستى گفتن اضله الله يا اغفله الله نيز شايستى گفتن اضله جبريل و الملائكة و الانبياء و المؤمنين .
چون اتفاق است كه اين نشايد گفتن ، درست شد كه اضلال خداى را معنى نه آنست كه ايشان گفتند ؛ چه معنى آن است كه ما گفتيم خلق الضلالة و الغفلة فى قلبه . و اندر اين مسئله سرى است كه چنان كه خلق را به ظاهر با خلق صحبت است ، به باطن را با حق صحبت است . نه هر ظاهرى قرب ملوك را شايد و نه هر باطنى نيز قرب حق را بشايد .
اگر همه ظواهر صحبت ملوك را يكسان بودى ، دربان به مقام وزير بشايستى . [ 113 ب ] پس يكى قرب منادمت را شايد و يكى مر سر را شايد ، و يكى مر خدمت را شايد . ملك هر كسى را به محل خويش فرود آرد . تفاضل ايشان عيب ملك نباشد ، و لكن سبب آن شايستگى و ناشايستگى ايشان باشد . اگر آن را كه قرب را شايد و مشاهدت را