يا رسول الله و انا تايب .
قول پيغمبر صلى الله عليه خود حجت باشد ، چون بر قول دليل آرد خود چگونه باشد ؟ ! و نيز پيغامبر صلى الله عليه و سلم گفت :
القدرية مجوس هذه الامة . ايشان را به اسم مطلق كافر نخواند كه مر آن را تأويلى هست ، و لكن به اسم كفر خاص كافر خواند ، و آن مجوس است كه مر اين را هيچ تأويلى نيست .
و روزى قدرى با اصمعى مناظره كرد گفت : قدرى شماايد نه ما ، از بهر آنكه ما مىگوييم تقدير نيست و شما مىگوييد هست .
مثبت را نام دهند نه نافى را . پس خبر اندر شما است نه در ما .
اصمعى جواب داد كه نه چنين است ما همى چنين گوييم كه تقدير از خدا است نه از ما ، و شما مىگوييد از ما است از خداى نيست ؛ و مستحق نام كسى باشد كه صفت خود را گويد نه مر غير را .
اما آنكه پيغمبر صلى الله عليه و سلم مر ايشان را گبر خواند و مشرك و يهودى و نصرانى نخواند ، اين را فايدهاى است ، و آن آنست كه گبران دو گروهاند : يك گروه چنين گويند كه فاعل اشياء دواند : نور و ظلمت . نور خير كند و ظلمت شر كند ؛ قدرى نيز گفت كه خير خداى كند و شر من . به اين معنى مانندهء گبران آمدند .
و گروهى ديگر از گبران چنين گفتند كه فاعل اشياء [ 114 الف ] يزدان است و اهرمن . يزدان تفكر كرد از تفكر خويش اهرمن را بيافريد . و يزدان خداى را خواهند و اهرمن ابليس را . اكنون همه خيرها يزدان كند و همه شرها اهرمن . قدرى لعنه الله همين گفت همه خيرها خداى كند و همه شرها اهرمن . و مغان چنين گفتند كه اهرمن اندر خداى عاصى گشته است . هرچند همىخواهد اهرمن را به طاعت آرد نمىتواند و همىنيايد . قدرى همين گفت كه خداى تعالى مىخواهد كه من طاعت كنم و نمىكنم ، و اندر اين مسئله ايشان بتر از گبراناند . از آنكه گبران فاعل دو گفتند و بيش نه ؛ و باز قدرى گفت هر جنبندهاى خالق است و فاعل است . اگر به دو خالق گفتن مغان كافر گشتند قدرى كه سگ و موش را خالق گويد به كافرى اولاتر .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: محمد روشن
ص٤٢١