و نيز ديگر جواب آن است كه اگر مراد سؤال آيت بودى آن را فايده نبودى كه موسى آيت بتوانستى ديدن . و ديگر جواب آن است كه به فصل اول بازگرديم ، و آن آنست كه موسى گفت اليك ، و اگر مراد آيت بودى آيت خداى باشد اليك خطا بودى و جواب لنترانى را فايده نباشد ، و اگر مراد آيت بودى ، آيت دادش ، و آن ريزانيدن كوه بود ، چون آيت داد لنترانى را فايده چه بود ؟ !
و باز گفت : « [ و قوله ]
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ
، انه كما لم تدركه الابصار فى الدنيا كذلك فى الآخرة » . گفتند كه خداى تعالى گفت كه ابصار مر او را اندر نيابد همچنانكه اندر دنيا اندر نيافتند به آخرت هم اندر نيابند . اين سؤال ايشان است . جواب داد و گفت :
« و انما نفى الله تعالى الادراك بالابصار » . گفت خداى تعالى ادراك نفى كرد .
[ قوله ] : « لان الادراك يوجب كيفية و احاطة » . گفت از بهر آنكه ادراك چگونگى اقتضا كند و واجب كند ، و چگونگى مماثلت باشد ، و نيز احاطت واجب كند و احاطت حد واجب كند . پس چون حق تعالى را حد نيست و چگونگى نيست ، احاطت و ادراك محال است .
باز گفت : « فنفى ما يوجب الكيفية و الاحاطة » . خداى تعالى نفى كرد آنچه كيفيت و احاطت واجب كند .
[ قوله ] : « دون الرؤية التى ليس فيها كيفية و احاطة » . كه اندر رؤيت كيفيت و احاطت نيست . اين جواب است مر سؤال ايشان را ، و نيز دليلى است اصحاب ما را اندر مسئله ، و آن آنست كه چنين گوييم كه رؤيت همچون علم است ، از بهر آنكه علم مر معلوم را زيادت و نقصان نكند ، و اندر معلوم اثرى نكند و مر معلوم را متغير نگرداند ، و مر ديگرى را از علم وى باز ندارد . و چون صفت علم اين بود شايست كه خداى تعالى معلوم بندگان باشد .
آمديم با رؤيت . رؤيت را صفت همين است ، از بهر آنكه رؤيت رايى اندر مرأى تأثير نكند ، و زيادت و نقصان نكند ، و مر مرأى را متغير نگرداند ؛ و مر غيرى را از رؤيت بازندارد . بايد كه رؤيت جائز بود همچنان كه علم جائز بود .