و باز گفت : « فاذا ثبت جوازه فى العقل ثم جاء الشرع بوجوبه » .
چو ثابت شد جواز ديدار اندر عقل ، باز شريعت آمد كه واجب است اينكه گفت كه اندر عقل جائز است ، از بهر آنكه گفت كه بر خداى تعالى واجب نيست ديدار دادن اندر آن جهان ؛ همچنانكه واجب نيست ايمان دادن اندر اين جهان ؛ و اين اصل مذهب ما است كه گوييم دادن ايمان اندر اين جهان فضل است ، و دادن ديدار اندر آن جهان فضل . و به عقل اندر محال نيست بدان دلايلها كه ياد كرديم .
و شريعت بيامد كه ديدار باشد اندر قيامت مر آن را كه باشد از وجه جواز به وجوب بازآمديم و گفتيم هرآينه باشد ، و لكن مر آن را باشد كه او خواهد . و باز دليلهاى وجوب از شريعت ياد كرد گفت بقوله :
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
. گفت : واجب گشت ديدار به قول خداى تعالى كه رويها باشد آن روز تازه و نازان و به خداى خويش نگران . اين آيت دليل گشت بر آنكه ديدار خداى تعالى حق است از بهر آنكه نظر اندر كلام عرب بر چهار وجه باشد : يك وجه نظر رحمت و شفقت باشد چنان كه خداى تعالى گفت :
وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ
، اى لا يرحمهم .
و نيز گويند : يتعارف خلق انظر فى امرى ، و به دعاها آمده است از پيغمبر صلى الله عليه : انظر الينا نظرة منك رحيمة ، و مر آيت را اين تأويل روا نباشد كه اندر آيت آن است كه نظر از بندگان به خداى تعالى بود ، و نظر رحمت از خداى تعالى به بنده باشد نه از بنده به خداى تعالى .
و ديگر نظر اندر كلام عرب به معنى انتظار باشد ، چنان كه خداى تعالى گفت :
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ
، اى هل ينتظرون . و نيز به كلام عرب گويند : انظرنى حتى آتيك ، و اين تأويل مر آيت را نيز هم نشايد ، از بهر آنكه نظرى كه مراد وى انتظار باشد كلمهء الى صلهء وى نبود . نگويند انظر الى ، يعنى انظرنى . چنان كه خداى تعالى گفت :
لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا ،
[ اى انتظرنا ] .
و نيز گفت :
انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ
، اى انتظرونا . و چون اينجا گفت :
إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ ،
درست گشت كه مراد انتظار نيست . و